X

دیتابیس ما هم مورد تجاوز قرار گرفته ! بدون هماهنگی سرور عوض شده و کلا همه ی فایل های ما هم پاک شده و همه رفتن سربازی و کسی نیست جواب بده × مملکته داریم؟؟

به وردپرس خوش آمدید.‌این نخستین نوشته‌‌ی شماست. می‌توانید ویرایش یا پاکش کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

زمان نوجوونی، توی اون دسته از دخترهایی که با مادرشون به نسبت راحتن و حرفاشون رو راحت به همدیگه می زنن طبقه بندی می شدم. نمی‏گم این طبقه بندی باعث می شد که هیچ مشکل و دعوا و جروبحثی نداشته باشیم. که داشتیم. اما به نسبت بقیه دوستام کمتر بود.
بعد از نقطه ی عطف زندگی من؛ که همون مهاجرت باشه، بر اساس اثرات بدی که روی هر مهاجر می گذاره، من خواسته و ناخواسته منشاء اون اثرات بد رو مامانم می دونستم. نمی تونم بگم صمیمیتمون از قبل کمتر شده بود، اما می تونم به قدرت بگم که جروبحث ها و کنتاکت هامون از قبل خیلی بیشتر شده بود. بعد از گذشت یه مدت طبیعتا باید به حالت عادی برمیگشتیم اما نمی دونم چرا نمی شد. هم من پرخاشگر شده بودم، هم مامانم انگار دیگه مثل قبل حسابی روی من باز نمی کرد. همه می دونن که هر بحثی مخصوصا اگه با با مادر و پدر باشه، چقدر انرژی گیره. تعداد این بحث ها اینقدر زیاد شده بود که هنوز زخم یکی خوب نشده، یکی دیگه روش زخمه می زد …

نمی دونم چه جوری شد که این فکر زد به سرم که باید تموم حرف های دلم رو بهش بزنم و این سوءتفاهم هایی که روی هم تلنبار شدن رو یه جا تموم کنم. از اون جایی که رو در رو نمی تونستم، تصمیم گرفتم یه نامه بنویسم و توش هر چقدر که می تونم برای دفاع از خودم مانور بدم. از قضا این فکر نزدیک روز تولدش هم به ذهنم خطور کرد. چه زمانی بهتراز این؟  چهار صفحه بزرگ براش نوشتم و خیلی ریلکس گذاشتم روی میزش. تمام مدت آروم بودم اما به محض اینکه برگشت خونه قلب من داشت از توی سینه م می زد بیرون. یه حرکت زشت هم کردم و زمانی که اومد که باهام حرف بزنه گفتم باشه بعدا! انتهای بی شعوری…
خلاصه چند روز بعدش نشستیم و حسابی باهم حرف زدیم و به قول معروف سنگ هامون رو واکندیم. و تمام قشنگی این موضوع اینه که از اون موقع تا حالا که بیشتر از یک سال می گذره دیگه باهم دعوا نکردیم. هنوز که هنوزه اختلاف نظر داریم اما یاد گرفتیم چه جوری به هم احترام بگذاریم و چه جوری فکرهامون رو برای طرف مقابل توضیح بدیم، بدون اینکه یکی ناراحت بشه یا سوءتفاهم براش پیش بیاد.
خب به عنوان نتیجه گیری از انشای امروز هم باید بگم که خیلی خوشحالم که تونستیم بعد از یه کم گیر و دار از این پیچ “مادر و دختری” بگذریم و مثل دو تا خانوم جا افتاده با هم حرف بزنیم. و از همه مهمتر اینکه یه بار دیگه جایگاه مادرم رو توی لیست بهترین دوستام، و اون بالا بالاهای لیست، محکم کردم :‏)

یه روزایی بود؛ روزای گرم تابستون رو می گم، که با هیجان می پریدم رو تخت که هدست روی گوش باهات حرف بزنم و دلهره هامون رو بریزیم تو دامن همدیگه. یکی از بزرگترین هیجاناتمون این بود که من چه جوری به مامان و بابام بگم که می خوام برم یه شهر دیگه واسه زندگی. همون روزای گرم که هنوز کارهای تو مشخص نشده بود و هنوز چشمامون حیرون به آینده ی نزدیکمون بود، توی مغازه نشسته بودم که مامان اومد پیشم و نگران ازم پرسید که بالاخره برای آینده م چه فکری کردم و من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، گفتم می خوام با رامبد برم میلان ! چشم های از تعجب باز شده ی مامان هنوز یادمه :‏)
به طرز معجزه آسایی مامان و بابام موافقت کردن و معجزه آساتر کارهای تو اونجا ردیف شد و حالا نوبت این شده بود که روزها رو یکی یکی بشمارم. چه دلهره ی شیرینی بود … مامان بعدازظهرها میومد پیشم تو مغازه و من از شدت خوشحالی و هیجان و استرس جیغ می کشیدم که فقط ۱۲ روز دیگه… فقط ۹ روز دیگه .. وااای هفته ی دیگه … مامان فقط ۳ روز … و روز آخر که کاغذ چسبوندم روی در مغازه که جمعه و شنبه نیستم، هیچ وقت فکر نمی کردم همه چی به این خوبی پیش بره. چقدر همه چی خوب و زود گذشت …
یکی از صحنه هایی که همیشه توی ذهنم می مونه، تویی با اون تیشرت سفید و چشم های هراسونت؛ و من که سعی داستم خودم رو بیشتر لای جمعیت قایم کنم که چند ثانیه بیشتر نگات کنم …از اون روزهای پرشور اولیه گذشتیم. از اختلاف نظرهامون هم همینطور… رسیدیم به یه آرامش خوب که من، حداقل من، همیشه آرزوشو داشتم.
و الان اینقدر اینقدر اینقدر بهت وابسته شدم که … خودت بهتر می دونی …
امشب شب تولد توئه. هنوز نمی دونم از اینکه اینجایی خوشحالی یا دوست داشتی پیش خانواده و دوستات می بودی …
با این حال، تولدت برام مبارک ترینه عشق من .

مبارک ترین :‏*

بخش اول-مستراح

هنگامی که تصمیم قطعی برای ورود به بلاد کفر گرفتم هرگز به چنین موضوعی فکر نکرده بودم.اصلا به خیلی از مسائل فکر نکردم.همین امر بابی را گشود تا این بخش را افتتاح کنم و چه بهتر که از جایگاه آسمانی اولین اثر هنری انسان شروع کنم.
زمانی به خود آمدم که دیدم از شدت فشار وارد دستشویی شدم ، کلید را در قفل چرخاندم و با خیالی آسوده روی خود را برگرداندم…
قبلا با آن صحنه رو به رو شده بودم اما این بار خبری از بعضی چیزها نبود ! دیگر کیلومترها از وطن دور شده بودم و لحظه به لحظه بر شدت فشار افزوده می شد.من بودم و یک تنهایی غریب…دیگر پیرهن گـِـلی ات را در آر به مرو به میا اینقدر دیگر……
با خود گفتم خیالی نیست و نشستم.فی الحال کار تمام شد و همه چیز از همین نقطه شروع شد.نقطه سر خط
آنجا بود که با واژه ی بیگانه ی دستمال توالت اندکی خو گرفتم.می گفتند مردهای ایرانی میانه ی خوبی با این شئی فرنگی ندارند اما فکر هم نمی کردم اینقدر با عذاب و مشقت آشنایی ما پیوند  بخورد.از قبل جناب “بیده” را می شناختم.کاسه ای مشابه همان لعنتی که سعی می کند به شیک ترین شکل ممکن شما را تمیز کند.از آنجایی که غربی ها میانه ی خوبی هم با تمیزی ندارند اکثرا این جناب بیده برای تزیین است و به کار نمی آید !

این انتهای ماجرا نیست.خب آدم که همیشه در منزل نیست…… اینجاست که فصلی تازه گشوده می شود.
با قطار از بلونیا به میلان حرکت کردیم.در راه آهن دوباره ناله ای از درون به گوشم رسید.بعد از طی کردن تمام نشانه ها و فـِـلِش ها به دستشویی عمومی رسیدیم.جلوی درب ورودی با یکی از جذاب ترین تکنولوژی های عصر جدید بشر رو به رو شدیم.در بلاد خودمان در بین راه ها و کاروان سراها بودند پیرمردانی که کاسه ای به دست جلوی دستشویی ها بساط داشتند و یکی سکه ای میاد و ده تا نمی دادند.آن هم سکه ی ایرانی !
گویا وارد مترو تهران شده بودیم.تا سکه ای فرنگی به دستگاه فرو نمی رفت درب های شیشه ای باز نمی شد!  آن هم سکه ی فرنگی ! بماند که وقتی وارد شدیم دیدم همگی در حال سشوار کشیدن و کف ریش مالیدن و به قول خودمان در حال حلال کردن آن سکه بودند و ما دوباره نالان از آن درهای شیشه ای خارج شدیم….

وارد دستشویی عمومی می شوید.به علائم دقت می کنید و بسته به سکچوالیتی خودتان وارد دستشویی “آدمک با دامن” یا “آدمک با شلوار” می شوید.اگر مرد بودید و رفتید داخل و بعد از چند لحظه با شنیدن صدای هولناک سیفون در باز شد و خانمی بیرون آمد…
نتیجه : گور بابای سکچوالیتی! تو کارتو بکن ،ریخـــــــــت !

وارد دستشویی عمومی می شوید.خبری از هیچ شلنگ و منبع ای که آب بپاشد نیست ولی لبه ی آن کاسه که شما باید زحمت بکشید و بشینید خیس است…
نتیجه : شخص قبلی به صورت ایستاده از خجالت تمامی جهانیان در آمده است.یا دستمال بردارید و تمیز کنید و با خیال راحت بنشینید و یا شما هم مثل شخص قبلی از خجالت همه ی جهانیان در بیایید ! (این مورد شاید به کار بانوان نیاید )

این روایات در باب های متفاوت ادامه دارد…

پ.ن : فتوبلاگ به روز شد !

تابستون خوب امسال هم به پایان رسید و فصل درس و مشق دوباره داره شروع می شه. البته هیچ وقتِ این سه سال برای من فصل درس نبوده. به قولی همه چی رو به بازی و مسخره گرفته بودم. اما الان دیگه شرایط فرق کرده. دارم به کل زندگیمو تغییر می‏دم. که شروع این تغییر هم با اومدن رامبد بود. دارم از این شهر دوست داشتنی که ۳ سال با خانواده‏م توش زندگی کردم می رم به یه شهر بزرگ تر. حالا همچین می گم یه شهر بزرگ تر که انگار هیچ کس نمی دونه میلان کجاست! بعله، داریم می ریم میلان :‏)
پارسال که از ایران برگشتم و فهمیدم تمام تب و تابم برای ایران بیهوده بوده، شروع کردم به بهتر دیدن محیط اینجا. حسابی خو گرفته بودم با مردم اینجا و خیلی هم حال می کردم با این خو گرفتنم. اینجوری شد که فهمیدم چقدر می تونم با تغییرهای اساسی و از بیخ و بُن حال کنم. و نتیجه این شد که با همفکری با آقای رامبد خان تصمیم گرفتیم که کوچ کنیم از این شهر کوچکمون. و حالا داریم می‏ریم. مادر و پدر هم خیلی شاد و خوشحال از دیدن این همه هیجان من دارن بدرقه‏م می کنن و فعلا همه چی به ظاهر خوبه.
یادش بخیر اولین بار که تنهایی داشتم می رفتم میلان که از فرودگاهش برسم ایران، بابام چقدر سفارش می کرد که نازنــیــــن یه وقت کیف پولت رو توی فروگاه باز نکنیااااا. یه وقت رفتی چیزی بخوری چشمت رو از چمدونات برنداریاااا. جوری تعریف کرد از میلان که فکر کرده بودم شهر آدم خوارهاست. حالا  جدا از چند دفعه ای که خودم تنها رفتم و عاشق سیستم مدرن ساختموناش شدم که توی ایتالیا مثل موتور هزار توی ایران کمیابه، از موقعی که رامبد اومده هم حدود ۷، ۸ بار واسه کارهای دانشگاهمون رفتیم و من هربار بیشتر از قبل عاشق این شهر مامانی شدم :‏)
و الانه که دارم می رم چمدون هامو ببندم. ۲ ساعت و نیم بیشتر راه نیست تا اینجا ، ولی از فکر اینکه دیگه صبح ها با سر و صدای داداشم از خواب بیدار نمی شم و ظهرها غذای خوشمزه ی مامان و عصرها چای با بابا رو نمی خورم، حسابی دلتنگ می شم. ولی ته این دلتنگی یه حس  خوب دارم. حسّ خوب استقلال.
باشد که پایدار بمونه این حس خوبم :‏)

اولین بار که یه شمّه از مرتب بودن رامبد رو دیدم، ۳ سال پیش بود که از اتاقش برام فیلم گرفت تا پوسترهاشو نشونم بده. تعجب کرده بودم که چه جوری یه پسر می تونه اینقدر مرتب باشه. با خودم فکر کردم لابد خواسته آبروداری کنه و یه نیم ساعت پیش اتاقشو تمیز کرده دیگه. وقتی من فیلم اتاقم رو نشونش دادم با یه لبحند ژکوندوار ازم پرسید همیشه اینطوریه؟ منم با اعتماد به نفس هرچه بیشتر تایید کردم. پارسال که برگشته بودم، متوجه شدم توی این مورد یه کم متفاوتیم. رامبد خیلی مرتبه و من خیلی شلخته! رامبد هروقت بخواد از خونه بره بیرون باید اتاقش تمیز و همه چی سرجاش باشه. حتی روتختی‏ش هم باید صاف باشه تا وقتی دوباره برمی گرده توی اتاقش حس خوبی بهش دست بده. اون وقت مادر من ۲۱ ساله داره یادم می ده که بعد از بیدار شدن باید تختمو درست کنم و من هنوز یاد نگرفتم. به انواع روش ها هم متوسل شده. آخریش چند ماه پیش بود که ازم قول گرفت که برام رژگونه می خره به شرط اینکه یه هفته تختمو مرتب کنم. من هم سر قولم وایستادم و یه هفته مرتب کردم و وقتی اون یه هفته تموم شد همه چی به حالت اولیه برگشت. در حالیکه مادرم فکر می کرد اون یه هفته می تونه عادت منو عوض کنه. کلا اعتقاد من بر اینه که وقتی قراره دوباره روی تخت بخوابم و لحافش رو مچاله کنم، چرا باید ملافه و روتختی رو صاف کنم؟!
توی این دو هفته خیلی برای رامبد سوال پیش اومده که چرا ما، یعنی من و نیکروز، به هیچ صراط تمیز بودنی مستقیم نمی شیم. و من توی این دو هفته بیشتر از پیش معتقد شدم که بهترین شغل برای رامبد و البته مامانم که توی این مسئله خیلی شبیه رامبده، اینه که برن توی فروشگاه های لباس کار کنن و از صبح تا شب خودشونو با تا کردن لباس های مختلف تخلیه کنن. کاری که من به کل قبل از تولدم ازش خالی شدم و هیچ نسبتی با هیچ گونه تا کردنی ندارم. چه لباس چه لحاف چه روتختی و هر چیز تا شدنی.
خلاصه این که دوستمون الان حس زندگی درون طویله رو داره. از اتاق من بگیر تا دستشویی های عمومی و پیاده روها که با گل کاری های سگ ها مزین شده. و من نمی دونم براش چی کار کنم که عادت کنه به این شرایط :‏(

X

image

این عکس هیچی نداره
هیچ سبک خاصی توش نیست
هیچ هنر و حس عکاسی هم توش نیست
غربت من هرچی که هست….‏

X
X
X
من: No public Twitter messages.
نازی: No public Twitter messages.