گفته بودم ورودی مغازه یی که کار می کنم توی کوچهایه که خود به تنهایی یه سینماست. یعنی هروقت حوصلهت سر رفت میتونی بدون بلیط بشینی لُژ و بهترین فیلمها رو نگاه کنی از کارگردانان گمنام دنیا و چه فیلمهای نابی هم داره لعنتی :دی
امروز ایستاده بودم دم در و کم مونده بود که یه تسبیح هم بگیرم دستم و سیبیلامو تاب بدم بس که اُبُهت داشت ایستادنم؛ بعد دیدم صدای آواز خوندن یه گروه که معلوم بود دارن یه فارغالتحصیل رو دنبال می کنن میاد و من هم طبق معمول با کنجکاوی کله میکشیدم که ببینم این فارغالتحصیل خوشبخت چه شکلیه. چون یکی از مراسم فارغالتحصیلیه که دوستای طرف می تونن توی اون روز هر بلایی دلشون خواست سر اون بیارن و اونم بدون هیچ حرفی باید قبول کنه. واسه همین وقتی این گروهها رد می شن چیزهای عجیب زیاد می بینیم. مثلا یه دختره بود کلی واسه خودش شیکان پیکان و رسمی، بعد بهش پیشبند آشپزخونه بسته بودن و یه ملاقه هم داده بودن دستش. یا یه پسره که دامن تنش( یا یه عبارتی پاش) کرده بودن و یکی دیگه که از دو طرف بدنش دو تا مقوای بزرگ آویزون کرده بودن مثه اینایی که سر چهارراه رستوران تبلیغ می کنن و روی مقواهه کلی چرت و پرت نوشته بودن و از این قبیل چیزا.
ولی این یکی دیگه نوبرش بود. برگشتم دیدم یک عدد آقا پسر با تاج برگ به سر، خوشحال و خرامان فاقد هر گونه لباسی به جز یک عدد شورت قرررمز داره راه می ره. البته راه که چه عرض کنم، بیشتر سُر می خورد روی موزاییک های پیاده رو. چون همراهانش لطف کرده بودن به یه جفت کفش فوتبال میخ دار هم مجهزش کرده بودن. و جالبش اینجاست که از اونجایی که روز فارغالتحصیلیشون خیلی براشون مهمه، اون روز رو تا آخر شب جشن می گیرن. و من داشتم فکر می کردم که خب پسره چقدر کارش راحت شده واسه آخر شب دیگه. با همون شورت می پره تو رختخواب و …
و البته به این هم فکر می کردم که چقدر باید توی انتخاب دوستام دقت کنم. نه تنها به خاطر چیزهایی که ازشون یاد می گیرم و معیارهایی که توی کتاب آیین دوست یابی نوشته و فلان و بیثار، بلکه فقط و فقط برای این که روز فارغالتحصیلیم تو خیابون لختم نکنن :|
شنبه ۲۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۲۱
داستان از اونجا شروع شد که به منی که تابستون و غیر تابستون نداشتم یه کار پیشنهاد شد. جوری گفتم کار پیشنهاد شد که الان انگار دکترای ژنتیک دارم و اومدن دنبالم!
از طرف یکی از آشناها بهم پیشنهاد شد که برم توی مغازه ی جینگول فروشیش کار کنم که خودش بره تعطیلات. اینکه می گم جینگول فروشی برای اینه که حقیقتا نمی دونم به این جور مغازه ها چی می گن. از پوستر و کارت تبریک و قاب عکس و نقاشی های معروف و غیر معروف توش هست تا دفتر تزئینی و لیوان و جعبه و این جور چیزمیزا. خیلی سرگرم کننده ست. البته بیشتر برای خانومها؛ که وقتی وارد می شن کمِ کم بیست دقیقهای می چرخن تو مغازه.
امروز هم روز دوم بود که رسما شروع کردم. از طرفی خیلی کار سبکیه، از طرف دیگه ساعت کارش با اینکه ۸ ساعت نیست اما چون دو قسمته ، تمام روز رو هدر می ده و عملا من نمی تونم واسه خودم برنامه ای داشته باشم. یعنی می خوام بگم از اونجایی که من همه ی کارهام باید برعکس باشه، حالا که واسه همه تابستون شده و شیک پا می شن می رن تعطیلات، من اومدم سر کار : |
خوبیای که این مغازه داره اینه که توی یکی از پر رفت و آمد ترین کوچه های شهر واقع شده. در واقع یکی از کوچههای محلهی دانشگاهها و هر وقت که توی مغازه حوصلهم سر بره می رم دم در و کلی روحیه می گیرم. مخصوصا که الان دورهی فارغ التحصیل شدن دانشجوها هم هست و هر از چند گاهی می شنوی صدای آواز خوندن میاد و یه چند نفر آدم یکی که تاج برگ داره رو دارن دنبال می کنن و براش شعرهای بی ادبی می خونن و خوشحالن که نفر تاج به سر فارغ التحصیل شده. خدا نصیب ما هم بکنه :دی
خوبی دیگه ش اینه که به کل از اینترنت به دورم و می تونم مثل بچه ی آدم بشینم و کتابهایی که رامبد برام فرستاده رو بخونم. مثل امروز که برای بار دوم کافـه پـیـانـو رو خوندم. از پارسال که برای بار اول خوندمش، امانت دست یکی از دوستان مونده بود و امروز برای بار دوم قسمت شد که بخونم و مثل خود کافی مـَن که وقتی جملهی خوب می خونه فحش می ده، با خوندن جمله های قصارش فحش ناموس بدم که یعنی خیلی کیف کردم الان :دی
سه شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۱۹
همه ی ما آدم ها یه سری ترس توی دلمون داریم که توی بازه های زمانی متغیر های لایت می شن و وقت هایی که بیکاریم ذهنمون رو به بازی می گیرن. بالطبع هرچی سن بیشتر می شه این مشغله ها هم بیشتر می شن تا جایی که دیگه آدم به این برسه که گور بابای دنیا و بی خیال همه چی. مثلا خود من تا همین شش ماه پیش خراب شدن لپ تاپم یکی از کابوس هام بود. چون اگه ویندوزش خراب بشه من توانایی اینو ندارم که یه روزه درستش کنم و اگه سخت افزاری هم خراب بشه که دیگه واویلا. علاوه بر نداشتن توانایی، پولشو هم ندارم که بدم درستش کنن و هر ثانیه ای که از خرابی اون می گذره، از دوری من و رامبد که تنها راه ارتباطمون اینترنته هم می گذره . اون تموم شد و کابوس بعدیم شد افتادن از روی موتور. از اونجایی که دست فرمون موتورم خَیــــلی عالیه، همه ش توهم اینو دارم که الان می افتم و پاهام زخمی می شه.
یه سری کابوس های دیگه هم دارم که خب اینجا نمی شه گفت. این اواخر هم هر فیلمی می بینم به کلکسیونم اضافه می شه. نمونه ش فیلم “The Time Traveler’s Wife” که چند روز پیش دیدم. این دیگه بدترین کابوسمه. هر چقدر آخر The Notebook حال منو خوب کرد و امیدوارم کرد که می شه دو نفر که همدیگه رو دوست دارن با هم بمیرن، توی این فیلم همه ی امیدهام به فنا سپرده شد…
اون از موقع دیدن فیلم که گریه م بند نمیومد و این هم از بعد فیلم که همه ش توی فکرمه که اگه یارم توی ۴۰ سالگی بمیره چه جوری می تونم تحمل کنم ؟ : (
چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۴۶
بچه کنکوری که بودم دیوارِ روبه روی میزم پوشیده بود از استیک های کوچولوی زرد و صورتی که پُر بودن از فرمول های دیفرانسیل و فیزیک و شیمی.نمی دونم نیکروز واسه چی از اون استیک ها خوشش میومد که هر وقت میومد پیشم می گشت دنبال استیک های جدیدی که چسبونده بودم و واسه خودش سرگرم بود. فردای روز کنکور هم با خودش همه ی استیک ها رو کندم. یه مدت هم یادگاری نگهشون داشتم : )
بعد از اون دیگه عادتم شد و هروقت هر درسی می خوندم نکته ها رو می چسبوندم روی دیوار روبه روم. امشب دوباره همه رو کندم و یادم اومد از کنکور و بچه کنکوری ها. یادم اومد از اون ۴ ساعت لعنتی روی صندلی هایی که یکی درمیون لق بودن، از کیک هایی که مراقب می ذاشت پای صندلی ها، از وقت زیاد آوردن سر عمومی و بالطبع کم آوردن سر اختصاصی، از دستام که همیشه ی خدا عرق می کردن و پاسخنامه رو به فنا می دادن، از هراس افتادن تو دام آموزشی (مخصوص بچه های قلم چی. که البته من از صدقه ی سر قلم چی تو دام عاشقی افتادم به جای دام آموزشی!) ، از گریه ی بچه ها بعد امتحان و در نهایت اون خواب بعد از کنکور که یکی از شیرین ترین خواب هام بود .
بچه های کنکوری واسه همه تون آرزوی موفقیت می کنم و از ته ته دلم امیدوارم رشته ای رو انتخاب کنین که توی تمام مدت ِدرس خوندنتون دوسش داشته باشین و از سر کلاس رفتن هاش لذت ببرین. و باز از تهِ تهِ ته ترِ دلم دعا می کنم که این شیوه ی گزینش مسخره به زودی ریشه کن بشه و دیگه باعث نشه که بچه ها توی بهترین سال های عمرشون اینقدر حرص بخورن. به قول دبیر جبر سال سوم مون : ایشالله امام زمان سال دیگه ظهور کنه که شما مجبور نشین کنکور بدین !!!
جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۴۵
۴ سال پیش، یعنی جام جهانی ۲۰۰۶ من نمی دونم حواسم دقیقا کجا پرت بود که یهو دیدم ایتالیا قهرمان شد و شور و شادی و خوشحالی. البته درسته که رامبدخان از قبلش نوید قهرمانی ایتالیا رو داده بودن، اما از اونجا که من نه تنها اون موقع ها که الانشم هیچ علاقه ای به شخص شخیص فوتبال ندارم ، هیچ توی این بحرها نبودم. امسال خیلی خوش بینانه تصور می کردم که ایتالیا قهرمان می شه و ما می تونیم چند تا از این شب های گرم رو توی مرکز شهر در حال دست افشانی و پایکوبی بگذرونیم و حسابی هم دلمو صابون زده بودم. برادر گرام بنده که خودش یه پا فوتبالیست و مفسّر فوتبال و گزارشگر و همه چی باهم هست، از ۲ ماه پیش می گفت که ایتالیا که همون اوایل حذفه و قهرمان اسپانیا می شه و فلان و چنان. ما هم می ذاشتیم رو حساب بچه بودنش و همچنان اجازه می دادیم به دیواره ی دلمان صابون ها زده شود. تا اینکه چند روز پیش جدول ها رو بالا پایین کردیم و دیدیم که تیم دوست داشتنی ایتالیا باید این بازی رو حداقل مساوی کنه و بازی بعدی هم نیوزلند از پاراگوئه ببره که شادمانی نصیب ما شود.
امروز به اتفاق برادر رفته بودیم خیابون دانشگاه ها و دانشجوها. می دیدیم و می شنیدیم که از هر سوراخی صدای جیغ و دادی میاد، که برادرخان فرمودند که بازی ایتالیاست. بسیار خرسند و امیدوار بودیم و همزمان با هر جیغی کله ی مبارکمون بر میگشت طرف بارهایی که مثه علف هرز سبز شده بودند و یه تلویزیون و ۱۰۰ نفر آدم. از اون خیابون اومدیم بیرون ولی همچنان داد و هوارها رو می شنیدیم و کلمات بی ادبانه ای که مثل نقل و نبات توی فضا پخش می شد :دی
حالا این همه شرح فضا دادم که بگم بعد اینکه داشتیم از کنار یه بار رد می شدیم و یه لحظه ایستادم و دیدم که ۲ گل میل کرده ایم و ۱ گل نثار حریف، بسیار دلمان شکست و همراه با هر هر و کرکر برادر جان که هیچ وقت ناسیونالیست نبودند و همواره تیم های اجنبی رو دوست داشتند روانه ی خانه شدیم .
و این گونه شد که امسال نات اُنلی برنزه نکردیم و سفر نرفتیم بات آلسو برای تیم مان خوشحالی هم نکردیم و نکردیم : (
پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۳۹
راستش دفتر خاطراتم گم شده بود. سه سال پیش یه چکمه خریدم که بیشتر از خودش جعبه ی بزرگش به دردم خورد. چون تمام یادگاری های دوست داشتنیم رو اون تو گذاشتم و هر چند وقت یه بار سری بهشون می زنم. چند روز پیش که فهمیدم یادم نمیاد دفتر خاطراتم رو کجا گذاشتم، اولین جا رو توی ذهنم همین جعبه علامت زدم که توی اولین فرصت چک کنم. امشب که رفتم سر وقتش لا به لای اون دفتر های بنفش و قرمز و آبیِ یادگاری از پیش دانشگاهی که با رامبد توشون برای همدیگه می نوشتیم و دفترهایی که پرنیان برام نوشته بود، رسیدم به چند تا پلاستیک کوچولو که توشون پر بود از کارت تبریک ها و نامه هایی که توی راهنمایی و دبیرستان دوست های صمیمیم بهم می دادن. نمی دونم الان چرا دارم اینا رو اینجا می گم. شاید برای اینکه یادم بمونه احساسی رو که اون لحظه بهم دست داد. بین همه ی اونا نامه های پرنیان و محسن و گلریز خودنمایی می کردن. نامه هایی که همیشه از ته تهِ دلم دوسشون داشتم…
پرت شدم به سال پیش دانشگاهی و تولد اون سالم که آخرین دور هم جمع شدنمون هم بود. البته فقط برای من. چون بقیه بچه ها باز هم دور هم جمع شدن اما من که شش ماه بعدش دیگه پیششون نبودم اون تولد برام آخرین مهمونی بود و خودم نمی دونستم … کادوهای گلریز و پرنیان و محسن مثل همیشه با یه نامه بود. هیچ وقت فکر نمی کردم اون نامه ها یه شب، مثل امشب، اینطور منو تکون بدن جوری که اشکام بند نیان. تمام خاطراتم باهاشون از جلو چشمم رد شدن. خنده ها و گریه هایی که با هرکدومشون داشتم…
هیچی نمی تونم بگم. حداقلش اینه که حرفام رو توی این کلمه ها نمی تونم بگم.کاش می تونستم کنارتون باشم بچه ها… دوست داشتم اینجا رو می خوندین، هرچند همین امشب براتون ای میل می زنم. بدونین خیلی دوستون دارم و هیچ وقت هیچ دوستی جایگزین شما نمی شه برام…
یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۰۳