خوب حق دارین باورتون نشه و باز تو کامنت ها بنویسین مرسی نازنین جان و اینا.دیگه یه جورایی اینجا انحصارا در مدیریت نازنین هست و من با کسب اجازه از ایشون می نویسم :) هرچی بگم که این مدت حس و حالِ نوشتن نبود و هزار و یک فکر مشغولی بود و فلان و فلان همش بهانه ست… بالاخره من رسیدم ایتالیا.هنوز هر از گاهی که تو فکر فرو می رم و به یه نقطه خیره می شم بعدش سریع سرم رو بر می گردونم و با نهایت تعجب به نازنین می گم ” ااااِ اومدمــــــا “.
اینجا همه چیز خوبه.اینجا همه چیز آرومه و اینجا یه چیزایی حس میشه که برای لمسش سال ها و ماه ها دویدم…می دونم یه روزی اگه ماجرای زندگیمو برای بچم تعریف کنم اونقد طولانی میشه که بعد از چند ساعت می بینم تو بغلم خوابش برده و صبحش هیچی یادش نمی آد.
”ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟”
.
.
.
کم کم حرف برای گفتن بیشتر خواهم داشت.
نیکروز صدام می زنه و می گه لباس بپوشیم که بریم باشگاه :)
چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۲:۳۳
۲۰ روز از فروردین گذشت و من مدت هاست حرفی نزدم. دیشب جزو خاص ترین شب های زندگیمون بود. مدت هاست دغدغه های ذهنم به سمتی رفته که ناخواسته روزمرگی رو لمس می کنم. اینکه تو هر اداره ای برم یهو سیستم هاشون قطع بشه و کارها حداقل یکی دو روز عقب بیوفته و … هر جا می رم اولین جمله ای که باید بگم اینه که آخرین نفر تو صف شمایید؟و بعد جواب همین سوال رو خودم به نفر پشتیم بدم. همه چیز تو چند برگ کاغذ خلاصه میشه و بس.
بهار شد و من با این شدتی که روزها دارن سپری میشن فقط تولد عشقم یادم موند و نفهمیدم کی درختا جوونه زدن.الان که داره بارون می آد تازه به آسمون نگاه می کنم و می گم بارون بهاره که ! یادمه قبل از عید یه ملودی اومد تو ذهنم.خیلی خاص بود.تاحالا تو این گام چیزی نساخته بودم.یه روزم شعرش رو یکی از دوستانم بهم داد و همزمان با طلوع خورشید ۳ فرودین شد ” کنار تو ” . اما این تنها پایان داستان نبود.هنوز بخشی از کادو های من در راه هستن : )
سالی که گذشت نوید یکی از بهترین سال های عمرمونو تو ۸۹ داد . با همین احساس به پیش می ریم.
الان یه نجار اینجاست. از ساعت ۸:۳۰ صبح منو بیدار کرده و داره یه کمد قدیمی رو مثلا مرمت می کنه. مثلا! نمی دونم این همه میخ رو داره به کجای این کمد بدبخت می زنه. براش چای درست کردم و داره می خوره.
امروز جمعه ست و من نهار ندارم. شاید برم پیش بچه ها تو خوابگاه.
امسال درست مثل بچه ها عیدی هام رو جمع کردم و دوربین خریدم. دوربین یه چیزیه مثل تلویزیون. همه می تونن نگاه کنن، همه می تونن ازش استفاده کنن و خیلی ها هم حوصله ش رو ندارن. ولی لازمه ی هر خونه ست. دوست داشتم تو این مدت برم ایران رو بگردم و از همه جا عکس بگیرم. بین خودمون باشه استعداد عجیبی تو عکاسی در نازنین می بینم. جزئیات رو خوب می بینه . دوست دارم عکس بگیره . امیدوارم این دوربین رو از من قبول کنه و هی چیک چیک از من عکس بگیره : )
هنوز احساس می کنم توضیحات فراوانی در مورد قالب این وبلاگ باید بگیم. اولین نکته اینکه قبل از خوندن هر پست توجه کنید که نویسنده ی اون کیه. دوم اینکه هنوز بعضی ها موفق نشدن پست ها رو بخونن و میگن چرا سایت کامل باز نمیشه. بعد در جواب، ما می گیم دوست عزیز اون انار ها باقالی که نیستن.اگه تو سایت هستن اونم با اون حالت اون گوشه، رو اون کلیک کنید که اون اون باشه و شما اون نشید که ما مجبور بشیم اون رو از اونجا برداریم و ببریم یه اون ور تر.
به هر حال از ما گفتن بود !
در ضمن خودتون یه لطفی کنید به فتوبلاگ سر بزنید یا هر از گاهی آهنگ وبلاگ رو گوش بدین چون ما فعال تر خواهیم شد.خلاصه که عقب نمونید : )
جمعه ۲۰ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۱:۵۶