اولین بار که یه شمّه از مرتب بودن رامبد رو دیدم، ۳ سال پیش بود که از اتاقش برام فیلم گرفت تا پوسترهاشو نشونم بده. تعجب کرده بودم که چه جوری یه پسر می تونه اینقدر مرتب باشه. با خودم فکر کردم لابد خواسته آبروداری کنه و یه نیم ساعت پیش اتاقشو تمیز کرده دیگه. وقتی من فیلم اتاقم رو نشونش دادم با یه لبحند ژکوندوار ازم پرسید همیشه اینطوریه؟ منم با اعتماد به نفس هرچه بیشتر تایید کردم. پارسال که برگشته بودم، متوجه شدم توی این مورد یه کم متفاوتیم. رامبد خیلی مرتبه و من خیلی شلخته! رامبد هروقت بخواد از خونه بره بیرون باید اتاقش تمیز و همه چی سرجاش باشه. حتی روتختیش هم باید صاف باشه تا وقتی دوباره برمی گرده توی اتاقش حس خوبی بهش دست بده. اون وقت مادر من ۲۱ ساله داره یادم می ده که بعد از بیدار شدن باید تختمو درست کنم و من هنوز یاد نگرفتم. به انواع روش ها هم متوسل شده. آخریش چند ماه پیش بود که ازم قول گرفت که برام رژگونه می خره به شرط اینکه یه هفته تختمو مرتب کنم. من هم سر قولم وایستادم و یه هفته مرتب کردم و وقتی اون یه هفته تموم شد همه چی به حالت اولیه برگشت. در حالیکه مادرم فکر می کرد اون یه هفته می تونه عادت منو عوض کنه. کلا اعتقاد من بر اینه که وقتی قراره دوباره روی تخت بخوابم و لحافش رو مچاله کنم، چرا باید ملافه و روتختی رو صاف کنم؟!
توی این دو هفته خیلی برای رامبد سوال پیش اومده که چرا ما، یعنی من و نیکروز، به هیچ صراط تمیز بودنی مستقیم نمی شیم. و من توی این دو هفته بیشتر از پیش معتقد شدم که بهترین شغل برای رامبد و البته مامانم که توی این مسئله خیلی شبیه رامبده، اینه که برن توی فروشگاه های لباس کار کنن و از صبح تا شب خودشونو با تا کردن لباس های مختلف تخلیه کنن. کاری که من به کل قبل از تولدم ازش خالی شدم و هیچ نسبتی با هیچ گونه تا کردنی ندارم. چه لباس چه لحاف چه روتختی و هر چیز تا شدنی.
خلاصه این که دوستمون الان حس زندگی درون طویله رو داره. از اتاق من بگیر تا دستشویی های عمومی و پیاده روها که با گل کاری های سگ ها مزین شده. و من نمی دونم براش چی کار کنم که عادت کنه به این شرایط :(
جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۰۸
همه ی ما آدم ها یه سری ترس توی دلمون داریم که توی بازه های زمانی متغیر های لایت می شن و وقت هایی که بیکاریم ذهنمون رو به بازی می گیرن. بالطبع هرچی سن بیشتر می شه این مشغله ها هم بیشتر می شن تا جایی که دیگه آدم به این برسه که گور بابای دنیا و بی خیال همه چی. مثلا خود من تا همین شش ماه پیش خراب شدن لپ تاپم یکی از کابوس هام بود. چون اگه ویندوزش خراب بشه من توانایی اینو ندارم که یه روزه درستش کنم و اگه سخت افزاری هم خراب بشه که دیگه واویلا. علاوه بر نداشتن توانایی، پولشو هم ندارم که بدم درستش کنن و هر ثانیه ای که از خرابی اون می گذره، از دوری من و رامبد که تنها راه ارتباطمون اینترنته هم می گذره . اون تموم شد و کابوس بعدیم شد افتادن از روی موتور. از اونجایی که دست فرمون موتورم خَیــــلی عالیه، همه ش توهم اینو دارم که الان می افتم و پاهام زخمی می شه.
یه سری کابوس های دیگه هم دارم که خب اینجا نمی شه گفت. این اواخر هم هر فیلمی می بینم به کلکسیونم اضافه می شه. نمونه ش فیلم “The Time Traveler’s Wife” که چند روز پیش دیدم. این دیگه بدترین کابوسمه. هر چقدر آخر The Notebook حال منو خوب کرد و امیدوارم کرد که می شه دو نفر که همدیگه رو دوست دارن با هم بمیرن، توی این فیلم همه ی امیدهام به فنا سپرده شد…
اون از موقع دیدن فیلم که گریه م بند نمیومد و این هم از بعد فیلم که همه ش توی فکرمه که اگه یارم توی ۴۰ سالگی بمیره چه جوری می تونم تحمل کنم ؟ : (
چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۴۶
بچه کنکوری که بودم دیوارِ روبه روی میزم پوشیده بود از استیک های کوچولوی زرد و صورتی که پُر بودن از فرمول های دیفرانسیل و فیزیک و شیمی.نمی دونم نیکروز واسه چی از اون استیک ها خوشش میومد که هر وقت میومد پیشم می گشت دنبال استیک های جدیدی که چسبونده بودم و واسه خودش سرگرم بود. فردای روز کنکور هم با خودش همه ی استیک ها رو کندم. یه مدت هم یادگاری نگهشون داشتم : )
بعد از اون دیگه عادتم شد و هروقت هر درسی می خوندم نکته ها رو می چسبوندم روی دیوار روبه روم. امشب دوباره همه رو کندم و یادم اومد از کنکور و بچه کنکوری ها. یادم اومد از اون ۴ ساعت لعنتی روی صندلی هایی که یکی درمیون لق بودن، از کیک هایی که مراقب می ذاشت پای صندلی ها، از وقت زیاد آوردن سر عمومی و بالطبع کم آوردن سر اختصاصی، از دستام که همیشه ی خدا عرق می کردن و پاسخنامه رو به فنا می دادن، از هراس افتادن تو دام آموزشی (مخصوص بچه های قلم چی. که البته من از صدقه ی سر قلم چی تو دام عاشقی افتادم به جای دام آموزشی!) ، از گریه ی بچه ها بعد امتحان و در نهایت اون خواب بعد از کنکور که یکی از شیرین ترین خواب هام بود .
بچه های کنکوری واسه همه تون آرزوی موفقیت می کنم و از ته ته دلم امیدوارم رشته ای رو انتخاب کنین که توی تمام مدت ِدرس خوندنتون دوسش داشته باشین و از سر کلاس رفتن هاش لذت ببرین. و باز از تهِ تهِ ته ترِ دلم دعا می کنم که این شیوه ی گزینش مسخره به زودی ریشه کن بشه و دیگه باعث نشه که بچه ها توی بهترین سال های عمرشون اینقدر حرص بخورن. به قول دبیر جبر سال سوم مون : ایشالله امام زمان سال دیگه ظهور کنه که شما مجبور نشین کنکور بدین !!!
جمعه ۱۱ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۴۵
۴ سال پیش، یعنی جام جهانی ۲۰۰۶ من نمی دونم حواسم دقیقا کجا پرت بود که یهو دیدم ایتالیا قهرمان شد و شور و شادی و خوشحالی. البته درسته که رامبدخان از قبلش نوید قهرمانی ایتالیا رو داده بودن، اما از اونجا که من نه تنها اون موقع ها که الانشم هیچ علاقه ای به شخص شخیص فوتبال ندارم ، هیچ توی این بحرها نبودم. امسال خیلی خوش بینانه تصور می کردم که ایتالیا قهرمان می شه و ما می تونیم چند تا از این شب های گرم رو توی مرکز شهر در حال دست افشانی و پایکوبی بگذرونیم و حسابی هم دلمو صابون زده بودم. برادر گرام بنده که خودش یه پا فوتبالیست و مفسّر فوتبال و گزارشگر و همه چی باهم هست، از ۲ ماه پیش می گفت که ایتالیا که همون اوایل حذفه و قهرمان اسپانیا می شه و فلان و چنان. ما هم می ذاشتیم رو حساب بچه بودنش و همچنان اجازه می دادیم به دیواره ی دلمان صابون ها زده شود. تا اینکه چند روز پیش جدول ها رو بالا پایین کردیم و دیدیم که تیم دوست داشتنی ایتالیا باید این بازی رو حداقل مساوی کنه و بازی بعدی هم نیوزلند از پاراگوئه ببره که شادمانی نصیب ما شود.
امروز به اتفاق برادر رفته بودیم خیابون دانشگاه ها و دانشجوها. می دیدیم و می شنیدیم که از هر سوراخی صدای جیغ و دادی میاد، که برادرخان فرمودند که بازی ایتالیاست. بسیار خرسند و امیدوار بودیم و همزمان با هر جیغی کله ی مبارکمون بر میگشت طرف بارهایی که مثه علف هرز سبز شده بودند و یه تلویزیون و ۱۰۰ نفر آدم. از اون خیابون اومدیم بیرون ولی همچنان داد و هوارها رو می شنیدیم و کلمات بی ادبانه ای که مثل نقل و نبات توی فضا پخش می شد :دی
حالا این همه شرح فضا دادم که بگم بعد اینکه داشتیم از کنار یه بار رد می شدیم و یه لحظه ایستادم و دیدم که ۲ گل میل کرده ایم و ۱ گل نثار حریف، بسیار دلمان شکست و همراه با هر هر و کرکر برادر جان که هیچ وقت ناسیونالیست نبودند و همواره تیم های اجنبی رو دوست داشتند روانه ی خانه شدیم .
و این گونه شد که امسال نات اُنلی برنزه نکردیم و سفر نرفتیم بات آلسو برای تیم مان خوشحالی هم نکردیم و نکردیم : (
پنجشنبه ۳ تیر ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۳۹
یوتیوب رو به واسطه ی ” اینترنت خوب مثه زغال خوب می مونه” شناختم. دری به دنیای تازه بود برام. پایان دوران نوجوونیم همراه شده بود با آزاد شدن از زیر فشارهای مذهبی و عقیدتی که هیچ وقت بهشون علاقه نداشتم و این آقای یوتیوب استاد من بود در جواب دادن به تمام سوال هام ! که به همین وسیله اکانتی هم ساخته بودیم و خوشحال بودیم برای خودمون.
تا اینکه چند وقت قبل بعد از عمری دوستی با مستر یوتیوب یهو بهم الهام شد که بقیه ی دکمه هایی که اون دور و بر هستن برای قشنگی نیستن و خلاصه عمق دوستیمون بسیار بیشتر شد. اونم زمانی که رفتم توی پروفایلم و دیدم زمان ثبت نامم برمیگرده به مارس ۲۰۰۸٫ و بسیار مفتخر شدم که ۵ سال از عمر این شبکه می گذره و من توش اکانت ۲ ساله دارم ; )
دوست دارم دوتا از بهترین کانال هایی که دنبال می کنم رو اینجا هم بگم. شاید کس دیگه ایی هم مثل من اینقدر لذت ببره از دیدن ویدیوهاشون.
اولییش یه دختر ایتالیاییِ که یه جورایی آرایشگر و طراح آرایشه. و به خیلی از سوال های آرایشی بهداشتی معمول و غیرمعمول جواب می ده. به علاوه ویدیوهای آموزش آرایش که خودش روی خودش انجام می ده؛ به زبان دیگه خودآرایی. کتابش هم منتشر شده و جزء کارکنان مجله ی ووگ هم هست. ویدیوهاش اینقدر گویا هست که احتیاجی به دونستن زبون برای حرف هاش نباشه : )
بعدی هم یه آقا پسر تایوانی هستن که تو بلژیک زندگی می کنه و خداااای زبان های خارجه ست. بعنی روز اول که من پروفایلشو دیده بودم فقط حباب بود که فضای اتاقم رو پر می کرد! تا الان می دونم که انگلیسی و فرانسه و اسپانیایی و ایتالیایی و ژاپنی و کره ای رو روون صحبت می کنه. مقادیر دیگه ای زبان هم تو پروفایلش بود که خب به خاطر اینکه یه خورده الفباش عجیب غریب بود نتونستم تشخیص بدم. اون ژاپنی و کره ای رو هم از صحبت های یکی از ویدیوهاش فهمیدم وگرنه الفبای اونا رو هم نمی دونم.
واقعا به هرکسی که می خواد زبان خارجه یاد بگیره پیشنهاد می کنم توصیه های این آقا رو جدی بگـیــره ; )
یوتیوووووب دوسِت داریـــم
پ ن : فتوبلاگ و آهنگ به روز شد …George Winston,Thanks giving
چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۱۷
یه مدته که مشغول تحقیق روی یه پروژه ی بسیار بسیار مهم هستم. نمونه هام هم خیلی دم دست هستن. از مامان و مامان بزرگ خودم بگیر تا خانوم هایی که تازه باهاشون آشنا شدم. سوالاتم هم خیلی ساده ن. فقط راه رسیدن به مطرح کردنشون یه کم سخته. البته اینم بگم که توی این تحقیقات (!) متوجه شدم که خانوم های عزیز ایرانی فقط دنبال یه روزنه ی کوچیک می گردن تا گوشه ای از حرف های ممنوعه رو ابراز کنن! حالا این همه حرف زدم که موضوع تحقیقمو بگم. سوال من اینه که این خانوم ها نظرشون راجع به جدا خوابیدن از شوهرهاشون چیه. از چه سنی این اتفاق براشون افتاده و اصلا چرا ؟!
خدا رو شکر با مامانم توی این مسائل راحتم. خیلی رک و پوست کنده جوابمو داد و خیال منو راحت کرد که فعلا به پدرم وابستگی شبونه (!) داره و جدابشو نیستن. اما مثلا مامان بزرگ، وقتی ازش پرسیدم از کی شما جدایین؟ با یه حالت خاصی گفت خیـــلی ساله ! و وقتی نگاه متعجب منو دید، برای اینکه بیشتر کنجکاوی نکنم، گفت به خاطر اینکه بابابزرگ خیلی داغه !!! البته که منظورشون هات نبوده. منظورش بالا بودن دمای بدنه. ولی خب آخه اینم شد دلیل ؟!!
و یه خانوم عزیز دیگه ای، که من اصلا روم نشد ازش سوال کنم و خودش ماجرا رو شرح داد، گفت که ما فقط ماه اول عروسی تخت داشتیم و بعد از اون شوهرم هرشب یه نقطه از خونه رو برای خواب انتخاب می کرده و من هم وقتی دیدم اینجوریه، با تخت خداحافظی کردم و هر شب بالش و پتو به دست یه جا می خوابیدیم. بالاخص جلوی تلویزیون. ایشون دیگه توضیح بیشتری ندادن و من خودم استنباط کردم که وقتی از یه مساحت تعریف شده تحت عنوان تخت بیرون می ریم، دیگه هیچ ضمانتی برای کنار هم بودن نیست. مثلا دوتایی توی هال هستن اما با فاصله ی چندین متری. حالا می گیم گور بابای تخت. همین که پیش هم باشن جای شکر داره. مهم اون نفسِ که هرشب صداشو می شنوی و حس می کنی تنها نیستی. اما متاسفانه اکثر خانوم های دور و برم بعد از رسیدن به یه سن خاص، نه قاعدتا ۵۰ سالگی که قبل از اون، به کل جدا می شن. طوری که اگه امکانش بود بدشون نمیومد که نه تنها اتاق که حتی طبقه شونو هم جدا کنن. و من خیلی دوست دارم بدونم که چرا؟ صرفا به خاطر حوصله نداشتن؟ خب شما سرجات بخواب و هرچند وقت یه بار که دیگه واقعا حس و حال نداشتی بگو نه! اینکه جدا هستی که دیگه رسما نه تلقی می شه که. خب اینکه بهونه ی بسیار خوبیه برای پایه های خیانت که !
خلاصه اینکه حیروون موندم همینجور که چرا اون همه عطش و بی تابی و اینا بعد چند سال اینجور فروکش می کنه و همه چی یخ می شه. به شدت دوست دارم که راه و روش مادر و پدرم رو در پیش بگیرم. حداقل در این مورد !
سه شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۲۶