خب خب همه کارهای مربوط به استقبال یار و دلدارمان رو انجام دادیم و شاد و خوشحال مشغول لحظه شماری می باشیم. البته قاعدتا به همراه مقادیر نسبتا زیادی استرس و هیجان.
جالب نیکروزه که داره خودشو به در و دیوار میکوبه که همراهم بیاد مراسم استقبال کنون. حالا هی من براش آسمون ریسمون میبافم که داداشم نمی شه تو بیای و اینا، اون وقت در نهایت روشنفکری و غرب زدگی بر میگرده به من میگه شما هرکار دلتون خواست بکنین، از من خجالت نکشین، نگاهتون نمی کنم ! چی بگم دیگه بهش ؟ D:
ناراحتیم از اینه که همین الان دارم از خستگی از هوش می رم و نمی رسم با یار جانان آخرین وداع رو داشته باشم. زمانی که اون سوار بر طیاره بشه من در خواب نازم :(
طی تماس های امروز، رامبد با خوشحالی می گفت که یه کاروان دیگه هم حرکت کرده که داوود و فلانی و فلانی توشن. جا داره همینجا هم از این کاروان هم از اون کاروان قبلی شامل حسن خان جان و فلانی و فلانی که رهسپار فرودگاه شدن برای بدرقه تشکر کنیم. و به طور خیلی مخصوص از داوود و حسن. حالا رامبد که بیاد اینجا صحبت های لازم رو می کنیم برای اینکه حسن خان جان رو به پدر خواندگی فرزندمون منصوب کنیم و از این صحبتا. بنده خدا هم به زور در مراسم بدرقه کنون من شرکت داشت و هم توی بدرقه کنون رامبد. جا داره اسم فرزندمون رو شما انتخاب کنی مِستر ;)
از تمامی عوامل پشت و جلوی صحنه که توی این ۳ سال با ما بودن و نذاشتن در هیچ کدوم از قسمت های این سریال احساس تنهایی کنیم هم تشکر و قدردانی فراوان می کنیم. باشد که جبران کنیم برای تک تکتون بچه ها :*
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۵۳
یکی از حرفایی که همیشه مامانم بهم تاکید می کرد این بود که مراقب باش که سفره ی دلت رو پیش هر کسی باز نکنی . چون خبر نداری که فردا چه اتفاقی میفته و اون شخص چقدر تغییر می کنه . تا زمانی که ایران بودم ، پرنیـان و گـلریز رفیق و شفیقم بودن. از دبستان با هم یار جون جونی بودیم و تقریبا از همه ی زندگی همدیگه باخبر بودیم . کمتر پیش میومد که حرفی روی دلمون قلمبه بمونه و در به در دنبال کسی باشیم برای اینکه از زیر سنگینیش بیایم بیرون . اون موقع ها فکر می کردم همیشه گلریز و پرنیان باهام می مونن و هرچقدر هم فاصله مون زیاد بشه ، دلامون از هم دور نمی شن و باز هم می تونیم همه جور حرفی رو به همدیگه بگیم . از طرفی حرف مامانم رو هم زیاد جدی نمی گرفتم چون فکر می کردم آدم ها ارزش قائل می شن برای حرفی که از دل میاد بیرون .
اما از وقتی که اومدم اینجا، دیگه نمی تونم به راحتی با گــلریز و پرنیــان در ارتباط باشم . و این مسئله باعث شد که من یه جورایی تشنه ی یه دوست خوب باشم که همیشه بتونم رو بودنش حساب کنم . واقعا متاسفم از اینکه چند بار اشتباه کردم و آدم هایی رو لایق دونستم که حرفای دلمو بهشون بگم …
دوست دارم یه آلزایمر تیکه ای بگیرن و فقط اون تیکه از حرفای منو یادشون بره ! چون برام خیلی مهمه که حرفامو فقط پیش خودشون نگه دارن و مدام نگرانم که نکنه اونا از این مسئله یادشون بره … هر چی می گذره بیشتر به حرف مامانم می رسم . دوست دارم واقعا توی ذهنم ثبت شه و بتونم یه خورده این زبونمو کنترل کنم : (
* من سعی می کنم کمتر بداخلاق باشم : )
* امروز و دیروزم پر بود از تبریکای خوشگل خوشگل . طبق روال هر سال ، تمام تبریک های من باید به یارم برسه ، چون در اصل تولد من برای اون باید مبارک باشه !
کادوهای یارم هنوز تو راهن . ولی کادوی معنوی دوست داشتنیش رو امروز بهم داد …
ایناهاش : )
سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۳۱
بله ، اصولا فردا روزیست که ما ۲۱ سال قبلش متولد شدیم .
الان هم آرزو خانوم یادم انداختن که باید چیزی نوشت شاید !
از صبح به صورت بسیار متناوب دانشگاه بودم و بعدش هم وقتی اومدم خونه دیدم مادر برایمان کیکی تهیه نموده ست و شمعی و شادی و عکسی و … ( این سه نقطه به معنی غم نیست ، که به معنای و غیره می باشد !)
بسیار بسیار منتظر یارمان هستیم و تا او نیاید متولد نخواهیم شد : (
سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۲۰
روزا گذشت
سال ها گذشت
من هنوز عاشقتم
به یادتم …
هوا گرمه و من درست یاد اون روزم که آفتاب توی مغز سرم بود و به هیچ چیزی فکر نمی کردم جز تو .
هوا گرم بود و من می خواستم قدم بزنم .
شاید قدم هام جواب سوال هام رو می دادن .
عشق مثل یه معجون درون قلبم این ور و اون ور می شد و دیواره ی دلم رو هر لحظه به این معجون آغشته تر می کرد.
و صدایی از دور دست منو صدا کرد…..
رامبد ….
و من از پیچ و خم هزاران علامت سوال به یه علامت تعجب بزرگ رسیدم .
نازنین من رو صدا کرد و ….
ما تا ته اون خیابون رو قدم زدیم و بو حس کردیم. بوی عشق…
و نازنین با من اومد…
و ۳ ساله که با منه……………………….
می مونم کنارت عشق بی عاشق من :*
———————————-
پ.ن: کنار تو بودن زیباست . زیبا زیبا زیباست ….
مبارک باشه تولدمون :*
جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۱۶:۲۴
امروز درست یک سالِ و
ده ماهِ و
دو روزه
که ….
سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۲۳:۳۳
نمی دونم باید خوشحال باشم از اینکه بهترین خاطره ی عمرم با تولد یکی از نزدیک ترینام یکی شده ، یا حسودی کنم به این تقارن! که این تاریخ باید یه روز ماورای تقویم باشه به دور از دستبرد همه عالم و آدم …
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پُرم …
نمی دونم باید ناراحت باشم از اینکه توی سالگردِ امسالِ بهترین خاطره ی زندگیم یکی از بدترین اتفاقات ممکن هم رخ داد؛ یا حسودی کنم به این تقارن … که این تاریخ باید در دوردست روزها و ثانیه ها ، جایی فقط و فقط توی ذهن من و تو پر کنه و بس …
چیزی بگو، اما نگو از مرگ یاد و خاطره …
دلم آزادی وقت و فکر می خواد برای گفتن از همه چی برات … از اینکه چقدر از خودم ناراحتم …
.
فردا اتفاق مهمی در راهه . برای هر کس بگم به اندازه ی تو اهمیتش رو درک نمی کنه . که اگه موفق بشم ، یکی از بزرگ ترین افتخارهای زندگیمه.
همواره ۲۸ اردیبهشت !
سه شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت ۲۰:۳۱