X

پستهای انار دون قرمز

خوب حق دارین باورتون نشه و باز تو کامنت ها بنویسین مرسی نازنین جان و اینا.دیگه یه جورایی اینجا انحصارا در مدیریت نازنین هست و من با کسب اجازه از ایشون می نویسم :‏)‏ هرچی بگم که این مدت حس و حالِ نوشتن نبود و هزار و یک فکر مشغولی بود و فلان و فلان همش بهانه ست… بالاخره من رسیدم ایتالیا.هنوز هر از گاهی که تو فکر فرو می رم و به یه نقطه خیره می شم بعدش سریع سرم رو بر می گردونم و با نهایت تعجب به نازنین می گم ” ااااِ اومدمــــــا “.‏
اینجا همه چیز خوبه.اینجا همه چیز آرومه و اینجا یه چیزایی حس میشه که برای لمسش سال ها و ماه ها دویدم…‏می دونم یه روزی اگه ماجرای زندگیمو برای بچم تعریف کنم اونقد طولانی میشه که بعد از چند ساعت می بینم تو بغلم خوابش برده و صبحش هیچی یادش نمی آد.

‏”ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟”‏
.
.
.
کم کم حرف برای گفتن بیشتر خواهم داشت.
نیکروز صدام می زنه و می گه لباس بپوشیم که بریم باشگاه :‏)‏

خب دیگه ما اینجاییم D‏:
به همین سرعت ماچ و بوسه های اولیه پایان پذیرفت و اومدیم خدمت شما. اصلا نسل ما، نسل اینترنته و تُکنولوژی ست. سر و ته‏مون رو که بزنین باز هم خین و خین آلود پا میشیم خودمون رو به نت می رسانیم که گر نباشد گویا جان در بدن نداریم. در حال حاضر آقای رامبد روی تخت من مشغول اینترنت چری هستند و من هم در نیم متری ایشون مشغول همین کار. آخه اینم شد زندگی؟ هنوز هیچی نشده دارم رو میارم به غر زدن. بابا آروم باش نازنین خانوم گلدسته که شب دراز است و چیزهای بد بد ;‏)
دوستان عزیز نمی دونم منظورم رو از فلان فلان های پست قبل چگونه برداشت کردین ولی من قصد بی احترامی نداشتم. فکر نمی‏کردم اون آقایونی که فلان فلان اسم برده بودم اصلا گذرشون به این ورا بیفته. بدین منظور عذرخواهی و اینا. باز هم تشکر که یار جانانِ ما را تنها نذاشتین و همراهی فرمودین.
دیروز، ۲۰ آگوست به عنوان روز اول بسیار مهیج بود. مخصوصا وقتی من از شدت هیجان و اضطراب چشمم Tehran Imam Khomeini رو نمی دید و سرگردون دنبال چیزی می گشتم که نشانی از ایران و ایرانی داشته باشه. یه نیم ساعتی تاخیر داشتن و سه ربع هم طول کشید که بیان بیرون و توی این مدت عملا قلب من داشت از دهنم بیرون می زد. هیجان خوشایندی بود. مخصوصا وقتی با حس کردن بوی گردنش آروم شد …
بعدش هم که رسیدیم به دیار خودمون به حالت قویترین مردمان جهان سعی داشتیم اون مقدار بار رامبد رو خودمون به تنهایی جا به جا کنیم. فکر کنم به ۷۰ کیلو می رسید دیگه. بعد از یه مقدار حمّالی وقتی می خواستیم جامونو با هم عوض کنیم، مغرورانه به پشت سر نگاه می کردیم و می دیدیم حدود ۱۰ متر جا به جا شدیم از توقف قبلی. بالاخره به بدبختی هرچه تمام تر رسیدیم و به به و اینا :‏)
خلاصه که الان اینجاییم. در بلاد کفر. هنوز ساختمون های عتیقه وار که توریست ها براش می میرن و من حالم بهم می خوره رو به رامبد نشون ندادم که بدونم نظرش چیه. امیدوارم اونم مثه من بدش بیاد و همچنان یار و یاور من بمونه در سری مهاجرت های بعدی :‏|

یادتون هست یه سرمربی تیم ملی داشتیم که خارجگینی بود؟ طبق معمول از اونجایی که سران کشور ما نمی تونن با کشورهای درست درمون وارد مراوده بشن، این آقا رو هم نمی دونم از کدوم کشور بدبخت بیچاره ای پیدا کرده بودن. همونی رو می گم که یه مترجم هم داشت. نمی دونم دیگه چه جوری آدرس بدم! اصلا موضوع صحبت من اون آقا نیست، بلکه مترجم اون آقا منظورمه. همیشه فکر می کردم چه قدر باید سخت باشه وقتی یه نفر حرف می زنه تو به صورت آنلاین واسه یکی دیگه ترجمه کنی. فکر می کردم اون آقای مترجم از کجا این زبون رو یاد گرفته و چند سال توی اون کشور درپیت زجر کشیده. اما همه ی این فکرا فقط تا هفته ی پیش ادامه داشت. چون یه آقای محترمی (!) از کشور عزیزمون اومدن اینجا برای یه سری کارهای واردات و این صحبت ها و من شدم مترجم ایشون !!! حالا شما تصور کن که هنوز ۳ سال نمی شه که با این زبان بیگاه آشنا شدم و چه طور می شه آدمی مثل من نقش مترجم آنلاین رو ایفا کنه؟!
همه و همه ش برمیگرده به اعتماد به نفس. اعتماد به نفسی که من تا چند هفته پیش نداشتمش و یه هو انگار به وجودم تزریق شد و باعث شد که وقتی پیشنهادش رسید سریع قبول کنم !
تجربه هایی که توی این یه هفته به دست آوردم برام خیلی با ارزشن. درسته که بعضی جاها از شدت خستگیِ ۱۲ ساعت سر پا بودن و نفهم بودن بعضی ها می خواستم بزنم زیر گریه (!) اما باز هم یه هفته ی خیلی خوبی بود. از اونجایی که از قدیم و ندیم گفتن “بسیار سفر باید تا پخته شود خامی “، ما هم در ضمن این یه هفته همه ش در حال پخته شدن بودیم . چون برای رسیدن به این آقای ایرانی باید می رفتم یه شهری در تقریبا ۲ ساعتی شهر خودمون و از اونجا می رفتیم شهرهای اطرافش و شب هم به همین منوال برمیگشتم. شهرهای اون منطقه بسیار بسیار زیبا و غنی از نظر منابع طبیعین، از اون طرف هم مرکز صنعتی ایتـالیـا هستن.
محل کارمون کارخونه های نساجی بودن. حالا شما فکر کن وسط اون سر و صدای عجیب ماشین های پارچه بافی، من باید اول از همه لهجه ی خاص اون آقای صاحب کارخونه رو تشخیص می دادم و بعدش برای اون آقای ایرانی ترجمه می کردم و بالعکس . آقای ایرانی هم لهجه ی نافرمی داشتن و از کلمات عجیبی استفاده می کردن که توی محاوره زیاد استفاده نمی شه! یه توضیح در مورد لهجه ی آقای کارخونه دار بدم. لهجه ی مردم اون شهر و حوالیش این جوریه که از اصلا و ابدا با ” ک” میانه ندارن! یعنی اصلا حال نمی کنن ک رو تلفظ کنن. دو تا جمله فارسی هم بگین بدون ” ک” متوجه می شیم من چه زجری کشیدم روز اول ! اونم وقتی که بدون هیچ  پیش فرضی بری و شاهد این تفاوت لهجه ها باشی : (
خلاصه ، روز اول یه طرف و بقیه این هفته هم یه طرف .
بعضی وقتا هم که دیگه هنگ می کردم حرف هرکدوم از طرفین رو هرجور که خودم حال می کردم ترجمه می کردم! خیلی پست فطرتم ؟ آخه خیلی تغییر نمی دادم که! فقط یکی دو تا کلمه رو که نمی فهمیدم ساده تر معنی می کردم که به جمله هم بیاد!! با خودم فکر می کردم خوب شد که قرار نیست واسه مترجمی مثل پزشکی سوگند بخوریم، وگرنه من می خواستم چه غلطی کنم؟; ))
همون موقع ها بود که فهمیدم اون آقای مترجم سرمربی فوتبال زیاد هم زجر نمی کشیده. چون اگه چرند هم می گفته اصولا خیلی زود دستش رو نمی شده !
و اینگونه ست که ناجنین مترجم می شود ; ))

۲۰ روز از فروردین گذشت و من مدت هاست حرفی نزدم. دیشب جزو خاص ترین شب های زندگیمون بود. مدت هاست دغدغه های ذهنم به سمتی رفته که ناخواسته روزمرگی رو لمس می کنم. اینکه تو هر اداره ای برم یهو سیستم هاشون قطع بشه و کارها حداقل یکی دو روز عقب بیوفته و … هر جا می رم اولین جمله ای که باید بگم اینه که آخرین نفر تو صف شمایید؟و بعد جواب همین سوال رو خودم به نفر پشتیم بدم. همه چیز تو چند برگ کاغذ خلاصه میشه و بس.
بهار شد و من با این شدتی که روزها دارن سپری میشن فقط تولد عشقم یادم موند و نفهمیدم کی درختا جوونه زدن.الان که داره بارون می آد تازه به آسمون نگاه می کنم و می گم بارون بهاره که ! یادمه قبل از عید یه ملودی اومد تو ذهنم.خیلی خاص بود.تاحالا تو این گام چیزی نساخته بودم.یه روزم شعرش رو یکی از دوستانم بهم داد و همزمان با طلوع خورشید ۳ فرودین شد ” کنار تو ” . اما این تنها پایان داستان نبود.هنوز بخشی از کادو های من در راه هستن : )
سالی که گذشت نوید یکی از بهترین سال های عمرمونو تو ۸۹ داد . با همین احساس به پیش می ریم.

الان یه نجار اینجاست. از ساعت ۸:۳۰ صبح منو بیدار کرده و داره یه کمد قدیمی رو مثلا مرمت می کنه. مثلا! نمی دونم این همه میخ رو داره به کجای این کمد بدبخت می زنه. براش چای درست کردم و داره می خوره.
امروز جمعه ست و من نهار ندارم. شاید برم پیش بچه ها تو خوابگاه.
امسال درست مثل بچه ها عیدی هام رو جمع کردم و دوربین خریدم. دوربین یه چیزیه مثل تلویزیون. همه می تونن نگاه کنن، همه می تونن ازش استفاده کنن و خیلی ها هم حوصله ش رو ندارن. ولی لازمه ی هر خونه ست. دوست داشتم تو این مدت برم ایران رو بگردم و از همه جا عکس بگیرم. بین خودمون باشه استعداد عجیبی تو عکاسی در نازنین می بینم. جزئیات رو خوب می بینه . دوست دارم عکس بگیره . امیدوارم این دوربین رو از من قبول کنه و هی چیک چیک از من عکس بگیره : )

هنوز احساس می کنم توضیحات فراوانی در مورد قالب این وبلاگ باید بگیم. اولین نکته اینکه قبل از خوندن هر پست توجه کنید که نویسنده ی اون کیه. دوم اینکه هنوز بعضی ها موفق نشدن پست ها رو بخونن و میگن چرا سایت کامل باز نمیشه. بعد در جواب، ما می گیم دوست عزیز اون انار ها باقالی که نیستن.اگه تو سایت هستن اونم با اون حالت اون گوشه، رو اون کلیک کنید که اون اون باشه و شما اون نشید که ما مجبور بشیم اون رو از اونجا برداریم و ببریم یه اون ور تر.
به هر حال از ما گفتن بود !
در ضمن خودتون یه لطفی کنید به فتوبلاگ سر بزنید یا هر از گاهی آهنگ وبلاگ رو گوش بدین چون ما فعال تر خواهیم شد.خلاصه که عقب نمونید : )

پیرزن ها و پیرمردهای اینجایی خیلی دل خوشی دارن . جوری که حتی لحظه ای قابل مقایسه با پیرزن ها و پیرمردهای ما نیستن. امروز دو تا از همین پیرزن ها جلوی من توی صف صندوق بودن. از همون تیپ های همیشگی؛ موهای میزانپلی شده و رژلب های قرمززز ،ناخن های مانیکور شده و گوشواره های قدیمی ! خب من عادتمه که به حرف های همه آدم های دور و اطرافم تا شعاع ۲ متری گوش می دم . بعد فقط باید بودید و می شنیدید اینا چی می گفتن . یه لحظه دلم خواست جاشون می بودم و همه ی حرف هام دور و بر اینکه آیا این کاهو خوبه یا این گوجه ها خوشمزه ان یا نه می چرخید .و دور و دورتر از همه ی  فکرها و دغدغه هایی که این چند روز منو به خودش مشغول کرده …

+ دیشب وال-ای رو دیدم . خیلی دوستش داشتم . مخصوصا وقتی با اون صدای ناز و کوچولوش می گفت ایوااا : )  و باز بدو بدو می کرد و یه خراب کاری جدید !
کارتون ها هدیه ولنتاینم هستن که با چند روز تاخیر بهم رسیدن ولی خیلی خیلی خیلی کادو بودن ; )
و کادوی دیگه م هم تقویم ۸۹ بود که از اینجا درست کردیم  و مثل یه آلبوم خوشگل می مونه که هروقت دلم تنگ می شه  می رم سروقتش .

.

به ندرت پیش اومده روزی از اولش با اتفاقات بد شروع بشه . مدام سعی کنم که از اتفاق بد قبلی یادم بره ولی باز اتفاق جدید به یادم بیاره که نـــه هنوز از امروز مووونده ! :(
توی این موارد نشونه های خاصی واسه خودم دارم که اونا حالِ روز منو معلوم می کنن. یعنی اگه با پیش زمینه ی فکریم نخونن ، یه جورایی از انرژیم کاسته می شه !!!
اولین آبنبات امروز رو باز می کنم و با دیدن رنگ سبزش آه از نهادم بلند می شه . دومی رو باز می کنم بازم سبـــز !! می گم خدایا یعنی تا این حد ؟! :(
اینقدر باز می کنم تا بالاخره تمام مزه های مورد علاقه مو پیدا می کنم :D
حالا مطمئنم که می تونم مزه ی امروز رو هم تغییر بدم :)
.
این عکس فوق العاده است . می شه به اندازه ی یه سفر طولانی توی اتوبوس مورد علاقه ت ازش لذت ببری . تقریبا همه جور آدمی توش پیدا می شه .
.
بعد از دیشب با اون همه خنده و مسخره بازی ، بعد اون خواب آروم و نرم ، بعد این روز سخت و پر کار ، بعد اون همه حرفای خوب که بعد شنیدنشون تازه فهمیدم چقدر کمِشون داشتم ، بعد کلّی بی تابی برای بودنت ، بعد کلی صبر برای دست آوردن چیزی که می خوایم،

با تمام وجودم ، اینـــــجااا ، برای تمام وجودت انتظار می کشم .
بیا که دستام بازن …
:*

X

هوالمحبوب

۱۲فروردین ۸۹
در دل صخره ها
همه چیز زنده است
تمام
شهاب ۸

صبح بود.
اومدم جلو در.
در رو باز کردی.
دیدم دستکش دستته و یه قلموی رنگ بزرگ !
شروع با تو بود : )

X
X
X
من: امروز اینو تو خیابون دیدم :)‏ http://twitpic.com/2lme6s
نازی: رامبد سرما خورده :( ‏