از اینکه یه سری افراد، به خصوص نسل های قدیمی تر به زور می خوان یه چیزهای بسیار بی پایه ای رو وارد رسم و رسوم کنن، متنفرم. بعد به رفتار خودشون که نگاه می کنی می بینی پُرن از عکس العمل هایی که اگه یکی دیگه همین کار رو باهاشون بکنه گناه کبیره تلقی می کننش. نمی دونم این همه جاییه یا نه، ولی خیلی از روابط فامیلیمون سر همین چیزها، یا بهتره بگم سر همین حرف های خاله زنکی، به هم خورده.
آخه من نمی فهمم چه لزومی داره که مادر عروس مادربزرگم بخواد واسه مریضی پسر خواهر مادربزرگم بهش ابراز تاسف کنه. حالا هرچقدر هم اون مریضی سخت و هرچقدر هم اون آدم مهم. حالا ده هزار بار هم که مامان بزرگ این موضوع رو به زبون بیاره که فلانی نیومد تسلیت بگه درحالیکه اون یکی فلانی اومده گفته، من هیچ حق ناراحت شدنی به مامان بزرگ نمی دم.
از این رسم و رسوم های اجباری متنفرم و واقعا از ته ته دلم خوشحالم که از اون محیط جدا شدم و روز به روز هم فاصله م باهاش بیشتر می شه.
پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۶:۵۲
هر وقت صحبت بچه و مادر و این حرفا می شه به خودم تاکید می کنم که از خاطرات خودم و مامانم هیچ وقت یادم نره . دوست ندارم احساسی که من اکثر مواقع نسبت به مامانم دارم رو بچه م هم به من داشته باشه . جدا از اینکه من اصلا نمی خوام مادر بشم !
یه نمونه ی این احساسات :
عادت های غذایی من یه خورده زیادی برای مامانم اینا لج درآره گویا ! حس خوبی به سبزیجات ندارم و قرمه سبزی که غذای مورد علاقه ی خیلی هاست رو بدون لوبیا قرمز اصلا دوست ندارم . از اسفناج ، کرفس ، کدو ، ریواس ، بامیه و چیزهایی از این قبیل متنفرم. بنابراین خورش اسفناج ، خورش کرفس ، خورش بامیه ، بورانی ، ریواس پلو ، دمی کدو ، خورش کدو و تمام مشتقات اینا برای من غیر قابل خوردن محسوب می شن .
تا چند وقت پیش مامانم هروقت خورش اسفناج یا کرفس درست می کرد با لطف هر چه بیشتر بهم می گفت خب مامان جون تو برنجشو بخور با گوشتشو !
یعنی من اگه حتی به زبون آفریقایی برای بچه های ارمغان بهزیستی هم توضیح می دادم که گوشت بوی اسفناج یا کرفس می گیره تا حالا متوجه شده بودن؛ ولی مادر من این موضوع براش غیر قابل درکه . استدلالشون برای رد اینکه کلا خورش کرفس یا اسفناج درست نکنه هم خیلی ساده ست . اینکه : من و بابات دوست داریم !
تا اینکه دفعه ی قبلی که این غذا رو پخته بودن من نخوردم و سر سفره هم نرفتم و پدر خانواده هم که گویا خیلی تحت تاثیر این عمل بنده قرار گرفته بودن ، به مادر فرمودن که دیگه این غذا رو درست نکنه .
امروز گشنه رفتم ببینم مامان چه گلی به سرمون زده دیدم بله ! بازم خورش اسفناج !
جالب اینجاست که والدین عزیز من توی روزهایی که من دانشگاه غذا می خورم ماکارونی درست می کنن و روزهایی که من خونه م می زنن تو خط سبزیجات و آهن و سلولز و کوفت و زهرمار .واقعا من موندم چه رفتاری باید از خودم نشون بدم دیگه …
.
ممکنه این مسائل به نطر خیلی ساده بیان ، اما بدجور توی ذهن می مونن. فکر می کنم نهایت ۶ یا ۷ سالم بود که مادر بنده غذایی تحت عنوان جغور بغور درست کرده بودن . من با هر قاشقی که میذاشتم تو دهنم اشک می ریختم و مادر با اصرار و دعوا و تشَر این غذا رو به من می خوراند ! یعنی هر آهن کوفتی هم که قرار بود با اون جیگرهای توش جذب تن من بشه با اون اشک و آهِ من تبدیل به زهرمار شد : (
از این خاطرات تلخ زیاد دارم . تنها چیزی که با همه ی وجودم آرزو می کنم اینه که اگه روزی روزگاری من مادر شدم (!) لاقل یه کم مراعات اون بچه ی بی گناه که با اصرار من پاشو گذاشته تو این دنیا رو کنم و تا از خوردن یا پوشیدن چیزی سر باز زد نگم که تو داری کفران نعمت می کنی و تو ناشکری و برو ببین هم سن و سالای تو الان ۴۰ سالشونه و این حرفا !
دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۸۹ ساعت ۱۹:۱۹