X

پستهای شاغل می شویـــم

خیلی شاد و خوشحال امروز پاشدم و شیکان پیکان به سمت مغازه حرکت کردم. پشت یه چراغ قرمزی خیلی بی دلیل تلق کاسکم رو آوردم پایین. ۱۰۰ متر جلوترش نمی دونم چی شد که دیدم دارم وسط آسمون و زمین دست و پا می زنم و تـَرررق خوردم پشت یه ماشین. نمی دونم چه جوری خوردم که موتور پرت شد یه طرف و خودم به حالت اعلامیه چسبیدم پشت ماشینه. عینکم افتاده بود وسط خیابون و عملا صحنه ی مضحکی به پا شده بود. دستم خونی شده بود و با اون حالت نیمه بیناییم داشتم دنبال جایی که خون اومده بود می گشتم. ترسم از شکستن عینکم و دندونم بود که خدا رو شکر هر دوتاشون سالم بودن. بعد چند لحظه فهمیدم خون داره از لبم میاد. دوستان عابر پیاده هم اومده بودن بالا سرم و طبق معمول می خواستن زنگ بزنن اورژانس که گفتم بی خیال بابا باید برم سرکار. خلاصه بعد یه ربع حالم جا اومد و رفتم مغازه و اونجا زنگ زدم به رامبد و یه دل سیر پیشش جین جین کردم و کم کم حالم بهتر شد.
یه خانومه اومده بود و داشتیم از بدی هوا می گفتیم که چله‏ی تابستون این بارون و سرما چی کاره ست و اینا. که بهش گفتم آره منم واسه همین بارون و خیسی زمینا امروز خوردم زمین، گفت اِ من فکر کردم کتک خوردی !!  فکم باز مونده بود. آخه مگه من به قیافه‏م میاد لات و چاقوکش باشم؟! خلاصه که بدجور خورد تو پرم و از اون موقع هی جلو آینه مشغول ابداع روشم برای پنهان کردن هرچه بیشتر کبودی و ورم لبم :‏(
این دفعه ی چهارمه که آسفالت خیابون رو از نزدیک ترین فاصله دیدم. البته به غیر از دفعاتی که با دوچرخه خورده بودم زمین. نیکروز می گه کم کم در حال راه رفتن ساده هم می خوری زمین. باید به کتگوری بسازم تحت عنوان “داستان های من و موتورم” یا مثلا ” ماجراهای نازنین، پخش زمین” .
از اون چند ثانیه ی سُر خوردنم که یادم میاد بدجور دلم ریش می شه …
بعدا اضافه شد : تنها راه حل برای پوشوندن اون کبودی رژلب جیگری مامانه. کبودی زیاد هم بد نیست‏ها.جذابیت‏های جانبی می‏افزاید ;‏)

گفته بودم ورودی مغازه یی که کار می کنم توی کوچه‏ایه که خود به تنهایی یه سینماست. یعنی هروقت حوصله‏ت سر رفت می‏تونی بدون بلیط بشینی لُژ و بهترین فیلم‏ها رو نگاه کنی از کارگردانان گمنام دنیا و چه فیلم‏های نابی هم داره لعنتی :دی
امروز ایستاده بودم دم در و کم مونده بود که یه تسبیح هم بگیرم دستم و سیبیلامو تاب بدم بس که اُبُهت داشت ایستادنم؛ بعد دیدم صدای آواز خوندن یه گروه که معلوم بود دارن یه فارغ‏التحصیل رو دنبال می کنن میاد و من هم طبق معمول با کنجکاوی کله می‏کشیدم که ببینم این فارغ‏التحصیل خوشبخت چه شکلیه. چون یکی از مراسم فارغ‏التحصیلیه که دوستای طرف می تونن توی اون روز هر بلایی دلشون خواست سر اون بیارن و اونم بدون هیچ حرفی باید قبول کنه. واسه همین وقتی این گروه‏ها رد می شن چیزهای عجیب زیاد می بینیم. مثلا یه دختره بود کلی واسه خودش شیکان پیکان و رسمی، بعد بهش پیشبند آشپزخونه بسته بودن و یه ملاقه هم داده بودن دستش. یا یه پسره که دامن تنش( یا یه عبارتی پاش) کرده بودن و یکی دیگه که از دو طرف بدنش دو تا مقوای بزرگ آویزون کرده بودن مثه اینایی که سر چهارراه رستوران تبلیغ می کنن و روی مقواهه کلی چرت و پرت نوشته بودن و از این قبیل چیزا.
ولی این یکی دیگه نوبرش بود. برگشتم دیدم یک عدد آقا پسر با تاج برگ به سر، خوشحال و خرامان فاقد هر گونه لباسی به جز یک عدد شورت قرررمز داره راه می ره. البته راه که چه عرض کنم، بیشتر سُر می خورد روی موزاییک های پیاده رو. چون همراهانش لطف کرده بودن به یه جفت کفش فوتبال میخ دار هم مجهزش کرده بودن. و جالبش اینجاست که از اونجایی که روز فارغ‏التحصیلیشون خیلی براشون مهمه، اون روز رو تا آخر شب جشن می گیرن. و من داشتم فکر می کردم که خب پسره چقدر کارش راحت شده واسه آخر شب دیگه. با همون شورت می پره تو رختخواب و …
و البته به این هم فکر می کردم که چقدر باید توی انتخاب دوستام دقت کنم. نه تنها به خاطر چیزهایی که ازشون یاد می گیرم و معیارهایی که توی کتاب آیین دوست یابی نوشته و فلان و بیثار، بلکه فقط و فقط برای این که روز فارغ‏التحصیلیم تو خیابون لختم نکنن :‏|

داستان از اونجا شروع شد که به منی که تابستون و غیر تابستون نداشتم یه کار پیشنهاد شد. جوری گفتم کار پیشنهاد شد که الان انگار دکترای ژنتیک دارم و اومدن دنبالم!
از طرف یکی از آشناها بهم پیشنهاد شد که برم توی مغازه ی جینگول فروشیش کار کنم که خودش بره تعطیلات. اینکه می گم جینگول فروشی برای اینه که حقیقتا نمی دونم به این جور مغازه ها چی می گن. از پوستر و کارت تبریک و قاب عکس و نقاشی های معروف و غیر معروف توش هست تا دفتر تزئینی و لیوان و جعبه و این جور چیزمیزا. خیلی سرگرم کننده ست. البته بیشتر برای خانوم‏ها؛ که وقتی وارد می شن کمِ کم بیست دقیقه‏ای می چرخن تو مغازه.
امروز هم روز دوم بود که رسما شروع کردم. از طرفی خیلی کار سبکیه، از طرف دیگه ساعت کارش با اینکه ۸ ساعت نیست اما چون دو قسمته ، تمام روز رو هدر می ده و عملا من نمی تونم واسه خودم برنامه ای داشته باشم. یعنی می خوام بگم از اونجایی که من همه ی کارهام باید برعکس باشه، حالا که واسه همه تابستون شده و شیک پا می شن می رن تعطیلات، من اومدم سر کار : |
خوبی‏ای که این مغازه داره اینه که توی یکی از پر رفت و آمد ترین کوچه های شهر واقع شده. در واقع یکی از کوچه‏های محله‏ی دانشگاه‏ها و هر وقت که توی مغازه حوصله‏م سر بره می رم دم در و کلی روحیه می گیرم. مخصوصا که الان دوره‏ی فارغ التحصیل شدن دانشجوها هم هست و هر از چند گاهی می شنوی صدای آواز خوندن میاد و یه چند نفر آدم یکی که تاج برگ داره رو دارن دنبال می کنن و براش شعرهای بی ادبی می خونن و خوشحالن که نفر تاج به سر فارغ التحصیل شده. خدا نصیب ما هم بکنه :دی
خوبی دیگه ش اینه که به کل از اینترنت به دورم و می تونم مثل بچه ی آدم بشینم و کتاب‏هایی که رامبد برام فرستاده رو بخونم. مثل امروز که برای بار دوم کافـه پـیـانـو رو خوندم. از پارسال که برای بار اول خوندمش، امانت دست یکی از دوستان مونده بود و امروز برای بار دوم قسمت شد که بخونم و مثل خود کافی مـَن که وقتی جمله‏ی خوب می خونه فحش می ده، با خوندن جمله های قصارش فحش ناموس بدم که یعنی خیلی کیف کردم الان :دی

X

هوالمحبوب

۱۲فروردین ۸۹
در دل صخره ها
همه چیز زنده است
تمام
شهاب ۸

صبح بود.
اومدم جلو در.
در رو باز کردی.
دیدم دستکش دستته و یه قلموی رنگ بزرگ !
شروع با تو بود : )

X
X
X
من: امروز اینو تو خیابون دیدم :)‏ http://twitpic.com/2lme6s
نازی: رامبد سرما خورده :( ‏