خب دیگه ما اینجاییم D:
به همین سرعت ماچ و بوسه های اولیه پایان پذیرفت و اومدیم خدمت شما. اصلا نسل ما، نسل اینترنته و تُکنولوژی ست. سر و تهمون رو که بزنین باز هم خین و خین آلود پا میشیم خودمون رو به نت می رسانیم که گر نباشد گویا جان در بدن نداریم. در حال حاضر آقای رامبد روی تخت من مشغول اینترنت چری هستند و من هم در نیم متری ایشون مشغول همین کار. آخه اینم شد زندگی؟ هنوز هیچی نشده دارم رو میارم به غر زدن. بابا آروم باش نازنین خانوم گلدسته که شب دراز است و چیزهای بد بد ;)
دوستان عزیز نمی دونم منظورم رو از فلان فلان های پست قبل چگونه برداشت کردین ولی من قصد بی احترامی نداشتم. فکر نمیکردم اون آقایونی که فلان فلان اسم برده بودم اصلا گذرشون به این ورا بیفته. بدین منظور عذرخواهی و اینا. باز هم تشکر که یار جانانِ ما را تنها نذاشتین و همراهی فرمودین.
دیروز، ۲۰ آگوست به عنوان روز اول بسیار مهیج بود. مخصوصا وقتی من از شدت هیجان و اضطراب چشمم Tehran Imam Khomeini رو نمی دید و سرگردون دنبال چیزی می گشتم که نشانی از ایران و ایرانی داشته باشه. یه نیم ساعتی تاخیر داشتن و سه ربع هم طول کشید که بیان بیرون و توی این مدت عملا قلب من داشت از دهنم بیرون می زد. هیجان خوشایندی بود. مخصوصا وقتی با حس کردن بوی گردنش آروم شد …
بعدش هم که رسیدیم به دیار خودمون به حالت قویترین مردمان جهان سعی داشتیم اون مقدار بار رامبد رو خودمون به تنهایی جا به جا کنیم. فکر کنم به ۷۰ کیلو می رسید دیگه. بعد از یه مقدار حمّالی وقتی می خواستیم جامونو با هم عوض کنیم، مغرورانه به پشت سر نگاه می کردیم و می دیدیم حدود ۱۰ متر جا به جا شدیم از توقف قبلی. بالاخره به بدبختی هرچه تمام تر رسیدیم و به به و اینا :)
خلاصه که الان اینجاییم. در بلاد کفر. هنوز ساختمون های عتیقه وار که توریست ها براش می میرن و من حالم بهم می خوره رو به رامبد نشون ندادم که بدونم نظرش چیه. امیدوارم اونم مثه من بدش بیاد و همچنان یار و یاور من بمونه در سری مهاجرت های بعدی :|
شنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۸:۳۰
خب خب همه کارهای مربوط به استقبال یار و دلدارمان رو انجام دادیم و شاد و خوشحال مشغول لحظه شماری می باشیم. البته قاعدتا به همراه مقادیر نسبتا زیادی استرس و هیجان.
جالب نیکروزه که داره خودشو به در و دیوار میکوبه که همراهم بیاد مراسم استقبال کنون. حالا هی من براش آسمون ریسمون میبافم که داداشم نمی شه تو بیای و اینا، اون وقت در نهایت روشنفکری و غرب زدگی بر میگرده به من میگه شما هرکار دلتون خواست بکنین، از من خجالت نکشین، نگاهتون نمی کنم ! چی بگم دیگه بهش ؟ D:
ناراحتیم از اینه که همین الان دارم از خستگی از هوش می رم و نمی رسم با یار جانان آخرین وداع رو داشته باشم. زمانی که اون سوار بر طیاره بشه من در خواب نازم :(
طی تماس های امروز، رامبد با خوشحالی می گفت که یه کاروان دیگه هم حرکت کرده که داوود و فلانی و فلانی توشن. جا داره همینجا هم از این کاروان هم از اون کاروان قبلی شامل حسن خان جان و فلانی و فلانی که رهسپار فرودگاه شدن برای بدرقه تشکر کنیم. و به طور خیلی مخصوص از داوود و حسن. حالا رامبد که بیاد اینجا صحبت های لازم رو می کنیم برای اینکه حسن خان جان رو به پدر خواندگی فرزندمون منصوب کنیم و از این صحبتا. بنده خدا هم به زور در مراسم بدرقه کنون من شرکت داشت و هم توی بدرقه کنون رامبد. جا داره اسم فرزندمون رو شما انتخاب کنی مِستر ;)
از تمامی عوامل پشت و جلوی صحنه که توی این ۳ سال با ما بودن و نذاشتن در هیچ کدوم از قسمت های این سریال احساس تنهایی کنیم هم تشکر و قدردانی فراوان می کنیم. باشد که جبران کنیم برای تک تکتون بچه ها :*
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۲۳:۵۳
هیچ وقت فکر نمی کردم یه زمانی اینطوری به حضور اینترنتیمون کنار هم عادت کنیم که بخوایم چند ساعت آخر رو به خداحافظی با نویزها و قطعی های اینترنت اختصاص بدیم.
توی این ۲ سال و خوردهای انواع و اقسام روش های ارتباط رو امتحان کردیم. اوایل که من اینترنت ثابت نداشتم و مجبور بودم از اینترنت کتابخونه استفاده کنم، یه ساعت روزانه وقت داشتم و چه لذتی داشتن اون چتها. بعدش که من توی خونه اینترنت داشتم تا مدتها به چت نوشتاری بسنده می کردیم. برای وُیس از کنفرانس یاهو شروع کردیم و اینقدر سرعتهامون افتضاح بود که باید به نوبت حرف می زدیم. بعدها که گوگل تالک و این اواخر که جی میل عزیز کشف شدن، سیم هدستها درازتر شد و به روی تختها منتقل شدیم. کم کم کار به جایی رسید که من که چشمامو می مالیدم رامبد می فهمید و می گفت آروم تر !
چقدر دل کندن ازش سخته. حالا چه جوری تخته بازی کنیم با هم رامبد ؟ چه جوری قبل اینکه گوشیت زنگ بخوره من از روی نویز بفهمم و زودتر بهت بگم ؟ چه جوری سرعت صدا رو امتحان کنیم و یک ؟یک. دو؟ دو. سه ؟ سه ! و سر همه ی این ها بخندیم. چقدر غش غش خنده و هق هق گریه و بهونه و غر و جین جین و زمزمه های ناب و امید و آرزو و خبرهای خوب و بد توی این سیم ها پیچیدن…
همچنان هدست روی گوشمه و صدای نفسهای رامبد رو که خوابیده می شنوم…
امشب شب خداحافظی با اتاق پر خاطرهت هم هست رامبد. خداحافظی با اون دیوارها، پوسترهات که خوراک عکس گرفتن بودن، آینهت که آخر آینه ست برای ژست گرفتن جلوش، میز کامپیوترت که زیرش قایم می شدیم، اون جینگولی که به لامپ اتاقت بستهست و هر دفعه سرم می خورد بهش و تو می گفتی نازنین هیسسسس D:
کاش دلم میومد و الان بیدارت نمی کردم و صدای نفس هاتو تا صبح گوش می دادم…
پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۲۹
از بچگی دوست نداشتم اسممو کوتاه صدا کنن. یادمه سوم دبیرستان، روز کنکور آزاد، رامبد مدام منو نازی صدا می کرد و بنده خدا خبر نداشت که من چقدر از این اسم بدم میاد. خلاصه اون موقع لای هزار تا لفافه بهش گفتم و دوباره شدم نازنین. چند وقت بعد از اون روز که روابطمون از دوستی ساده در اومد و شدیم اینطوری واله و شیدا و این صحبتا، برام از من و نازیِ حسین پناهی گفت و کتاب ها و نوارهاشو بهم داد و چه روزهایی که من با اون صدا و اون شعرها گذروندم … بعد از اون دیگه بدم نمیومد که اسمم کوچیک بشه.
مخصوصا وقتی حرف از اجرای اون گفتگوها به شکل نمایش نامه وسط اومد و چیزای دیگه که باعث شد من و نازی برامون اسطوره بشه.
وقتی از هم دور شدیم، اینقدر انرژی ازمون گرفته شده بود که از تمام آرزوهای من و نازی ایمون فقط یه وبلاگ به جا گذاشتیم و همین. حالا داریم برمیگردیم پیش هم. بالاخره بعد از ۳ سال داریم برای همیشه برمیگردیم پیش هم. دیگه لازم نیست برای چند دقیقه کنار هم بودن تمام آدم های دوروبرمون رو بپیچونیم. دیگه لازم نیست واسه گرفتن دست های همدیگه دنبال هزار تا پستو بگردیم. دیگه لازم نیست جلوی آدم های غریبه وانمود کنیم که همدیگه رو نمی شناسیم وقتی دل هامون داره از سینه بیرون میاد. دیگه لازم نیست جلوی آدم های آشنا نگاه هامون رو کنترل کنیم که طبیعی جلو کنیم…
داری میای پیشم رامبد. داری بعد از ۳ سال میای. داری میای که نقطه ی پایان بذاری روی همه ی غصه ها و اشک ها و دلتنگی ها …
رامبد بیا که به اندازه ی کافی توی این مدت از هر غریبه و آشنایی زخم زبون شنیدیم. بیا که آغاز کنیم با هم بودن رو که همیشه آرزوشو داشتیم. بیا که کنار هم قد بکشیم رامبد.
بیا عشق من. منتظرتم…. :*
چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۵۱
راستش دفتر خاطراتم گم شده بود. سه سال پیش یه چکمه خریدم که بیشتر از خودش جعبه ی بزرگش به دردم خورد. چون تمام یادگاری های دوست داشتنیم رو اون تو گذاشتم و هر چند وقت یه بار سری بهشون می زنم. چند روز پیش که فهمیدم یادم نمیاد دفتر خاطراتم رو کجا گذاشتم، اولین جا رو توی ذهنم همین جعبه علامت زدم که توی اولین فرصت چک کنم. امشب که رفتم سر وقتش لا به لای اون دفتر های بنفش و قرمز و آبیِ یادگاری از پیش دانشگاهی که با رامبد توشون برای همدیگه می نوشتیم و دفترهایی که پرنیان برام نوشته بود، رسیدم به چند تا پلاستیک کوچولو که توشون پر بود از کارت تبریک ها و نامه هایی که توی راهنمایی و دبیرستان دوست های صمیمیم بهم می دادن. نمی دونم الان چرا دارم اینا رو اینجا می گم. شاید برای اینکه یادم بمونه احساسی رو که اون لحظه بهم دست داد. بین همه ی اونا نامه های پرنیان و محسن و گلریز خودنمایی می کردن. نامه هایی که همیشه از ته تهِ دلم دوسشون داشتم…
پرت شدم به سال پیش دانشگاهی و تولد اون سالم که آخرین دور هم جمع شدنمون هم بود. البته فقط برای من. چون بقیه بچه ها باز هم دور هم جمع شدن اما من که شش ماه بعدش دیگه پیششون نبودم اون تولد برام آخرین مهمونی بود و خودم نمی دونستم … کادوهای گلریز و پرنیان و محسن مثل همیشه با یه نامه بود. هیچ وقت فکر نمی کردم اون نامه ها یه شب، مثل امشب، اینطور منو تکون بدن جوری که اشکام بند نیان. تمام خاطراتم باهاشون از جلو چشمم رد شدن. خنده ها و گریه هایی که با هرکدومشون داشتم…
هیچی نمی تونم بگم. حداقلش اینه که حرفام رو توی این کلمه ها نمی تونم بگم.کاش می تونستم کنارتون باشم بچه ها… دوست داشتم اینجا رو می خوندین، هرچند همین امشب براتون ای میل می زنم. بدونین خیلی دوستون دارم و هیچ وقت هیچ دوستی جایگزین شما نمی شه برام…
یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۰۳:۰۳
دیروز رفته بودم امتحان زبان بدم. توی درک مطلب یه متن خیلی قشنگ داده بودن. نویسنده یا به قول کتاب ادبیاتمون، دانای کل، تعریف می کرد از اینکه پدرش بیاد میاره اولین باری رو که کف فلان خیابان مهم شهر رو سنگ فرش کردن و برادرش به یاد میاره زمانی رو که کنار رودخونه ی شهر فلان تاسیسات رو ساختن. زمان می گذره و خیلی از وقایع متعلق به گذشته رو جارو می کنه و با خودش می بره. انگار نه انگار که از اول چیزی وجود داشته. چیزی که خود این آقا بهش اشاره می کرد کابین های تلفن عمومی بود. از این می گفت که چقدر وقتی می خواستی بری اون تو حرف بزنی دقایق ارزش داشتن چون می دونستی زمان با گذشتنش از تعداد ژتون های توی دستت کم می کنه. از این می گفت که چقدر کلمات مهم و از قبل فکر شده بودن چون یک کلمه ی نابجا چند لحظه رو از بین می برد و به نسبت همین ارج و قرب زمان و کلمات، رابطه ها هم ارزش پیدا می کردن. ناخودآگاه خیلی بزرگ جلوه می کردن، چون ایجادشون خیلی سخت بود. برعکس الان که دست هر بچه ی فسقلی یه گوشی می بینی و دیگه نه زمان اون جایگاه رو داره نه کلمات و نه حتی رابطه ها …
اولین بار بود که یه متن رو با این مضمون بزرگ می خوندم و اینقدر هم ازش لذت می بردم. به خودم فکر کردم. به اوایل دوریمون. یادم اومد لحظه هایی رو که با دیدن یه ای میل بعد از چند روز، از خوشحالی گریه می کردم. یادم اومد زمانی رو که بعد از دو ماه صداشو شنیدم و چه حالی بهم دست داده بود… وسط میدون بزرگ شهر و بین هیاهوی مردم من تو صدایی غرق شده بودم که تمام آرامشم اونجا بود …
اما حالا …
کار به جایی رسیده که خودم ترجیح می دم یه مدت از هم دور باشیم.
نمی دونم به کجا می رسیم …
آرزو می کنم توی اون تلفن عمومی، که توش کلمه ها قداست دارن و لحظه ها با ارزشن، باشم. که یه لحظه به خودم بیام و ببینم نفر پشت خط، دیگه پشت خط نیست. توی اون کابین یک متر در یک متر، تو بغلم جاخوش کرده …
جمعه ۷ خرداد ۱۳۸۹ ساعت ۱۵:۲۷