<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>من و نازی</title>
	<atom:link href="http://manonazi.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://manonazi.ir</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 03 Sep 2010 17:39:56 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>پسرِ تمیزِ بابا</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=745</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=745#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 11:38:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[از همه جا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=745</guid>
		<description><![CDATA[اولین بار که یه شمّه از مرتب بودن رامبد رو دیدم، ۳ سال پیش بود که از اتاقش برام فیلم گرفت تا پوسترهاشو نشونم بده. تعجب کرده بودم که چه جوری یه پسر می تونه اینقدر مرتب باشه. با خودم فکر کردم لابد خواسته آبروداری کنه و یه نیم ساعت پیش اتاقشو تمیز کرده دیگه. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">اولین بار که یه شمّه از مرتب بودن رامبد رو دیدم، ۳ سال پیش بود که از اتاقش برام فیلم گرفت تا پوسترهاشو نشونم بده. تعجب کرده بودم که چه جوری یه پسر می تونه اینقدر مرتب باشه. با خودم فکر کردم لابد خواسته آبروداری کنه و یه نیم ساعت پیش اتاقشو تمیز کرده دیگه. وقتی من فیلم اتاقم رو نشونش دادم با یه لبحند ژکوندوار ازم پرسید همیشه اینطوریه؟ منم با اعتماد به نفس هرچه بیشتر تایید کردم. پارسال که برگشته بودم، متوجه شدم توی این مورد یه کم متفاوتیم. رامبد خیلی مرتبه و من خیلی شلخته! رامبد هروقت بخواد از خونه بره بیرون باید اتاقش تمیز و همه چی سرجاش باشه. حتی روتختی‏ش هم باید صاف باشه تا وقتی دوباره برمی گرده توی اتاقش حس خوبی بهش دست بده. اون وقت مادر من ۲۱ ساله داره یادم می ده که بعد از بیدار شدن باید تختمو درست کنم و من هنوز یاد نگرفتم. به انواع روش ها هم متوسل شده. آخریش چند ماه پیش بود که ازم قول گرفت که برام رژگونه می خره به شرط اینکه یه هفته تختمو مرتب کنم. من هم سر قولم وایستادم و یه هفته مرتب کردم و وقتی اون یه هفته تموم شد همه چی به حالت اولیه برگشت. در حالیکه مادرم فکر می کرد اون یه هفته می تونه عادت منو عوض کنه. کلا اعتقاد من بر اینه که وقتی قراره دوباره روی تخت بخوابم و لحافش رو مچاله کنم، چرا باید ملافه و روتختی رو صاف کنم؟!<br />
توی این دو هفته خیلی برای رامبد سوال پیش اومده که چرا ما، یعنی من و نیکروز، به هیچ صراط تمیز بودنی مستقیم نمی شیم. و من توی این دو هفته بیشتر از پیش معتقد شدم که بهترین شغل برای رامبد و البته مامانم که توی این مسئله خیلی شبیه رامبده، اینه که برن توی فروشگاه های لباس کار کنن و از صبح تا شب خودشونو با تا کردن لباس های مختلف تخلیه کنن. کاری که من به کل قبل از تولدم ازش خالی شدم و هیچ نسبتی با هیچ گونه تا کردنی ندارم. چه لباس چه لحاف چه روتختی و هر چیز تا شدنی.<br />
خلاصه این که دوستمون الان حس زندگی درون طویله رو داره. از اتاق من بگیر تا دستشویی های عمومی و پیاده روها که با گل کاری های سگ ها مزین شده. و من نمی دونم براش چی کار کنم که عادت کنه به این شرایط :‏(</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=745</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>رقص انگشت ها&#8230;‏</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=752</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=752#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 19:21:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>من</dc:creator>
				<category><![CDATA[فتوبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=752</guid>
		<description><![CDATA[]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><a href="http://manonazi.ir/wp-content/uploads/2010/08/Pic001.jpg" target="_blank"><img class="aligncenter size-full wp-image-753" title="Pic001" src="http://manonazi.ir/wp-content/uploads/2010/08/Pic001.jpg" alt="" width="434" height="176" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=752</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>به خدا نویسنده این مطلب رامبد می باشد!‏</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=746</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=746#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 08:03:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>من</dc:creator>
				<category><![CDATA[انار دون قرمز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=746</guid>
		<description><![CDATA[خوب حق دارین باورتون نشه و باز تو کامنت ها بنویسین مرسی نازنین جان و اینا.دیگه یه جورایی اینجا انحصارا در مدیریت نازنین هست و من با کسب اجازه از ایشون می نویسم :‏)‏ هرچی بگم که این مدت حس و حالِ نوشتن نبود و هزار و یک فکر مشغولی بود و فلان و فلان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خوب حق دارین باورتون نشه و باز تو کامنت ها بنویسین مرسی نازنین جان و اینا.دیگه یه جورایی اینجا انحصارا در مدیریت نازنین هست و من با کسب اجازه از ایشون می نویسم :‏)‏ هرچی بگم که این مدت حس و حالِ نوشتن نبود و هزار و یک فکر مشغولی بود و فلان و فلان همش بهانه ست&#8230; بالاخره من رسیدم ایتالیا.هنوز هر از گاهی که تو فکر فرو می رم و به یه نقطه خیره می شم بعدش سریع سرم رو بر می گردونم و با نهایت تعجب به نازنین می گم &#8221; ااااِ اومدمــــــا &#8220;.‏<br />
اینجا همه چیز خوبه.اینجا همه چیز آرومه و اینجا یه چیزایی حس میشه که برای لمسش سال ها و ماه ها دویدم&#8230;‏می دونم یه روزی اگه ماجرای زندگیمو برای بچم تعریف کنم اونقد طولانی میشه که بعد از چند ساعت می بینم تو بغلم خوابش برده و صبحش هیچی یادش نمی آد.</p>
<p>‏&#8221;ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچه تاریک؟&#8221;‏<br />
.<br />
.<br />
.<br />
کم کم حرف برای گفتن بیشتر خواهم داشت.<br />
نیکروز صدام می زنه و می گه لباس بپوشیم که بریم باشگاه :‏)‏</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=746</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>و کلاغه اینگونه به خونه ش رسید</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=729</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=729#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 21 Aug 2010 14:00:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[انار دون قرمز]]></category>
		<category><![CDATA[مرمری ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=729</guid>
		<description><![CDATA[خب دیگه ما اینجاییم D‏: به همین سرعت ماچ و بوسه های اولیه پایان پذیرفت و اومدیم خدمت شما. اصلا نسل ما، نسل اینترنته و تُکنولوژی ست. سر و ته‏مون رو که بزنین باز هم خین و خین آلود پا میشیم خودمون رو به نت می رسانیم که گر نباشد گویا جان در بدن نداریم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">خب دیگه ما اینجاییم D‏:<br />
به همین سرعت ماچ و بوسه های اولیه پایان پذیرفت و اومدیم خدمت شما. اصلا نسل ما، نسل اینترنته و تُکنولوژی ست. سر و ته‏مون رو که بزنین باز هم خین و خین آلود پا میشیم خودمون رو به نت می رسانیم که گر نباشد گویا جان در بدن نداریم. در حال حاضر آقای رامبد روی تخت من مشغول اینترنت چری هستند و من هم در نیم متری ایشون مشغول همین کار. آخه اینم شد زندگی؟ هنوز هیچی نشده دارم رو میارم به غر زدن. بابا آروم باش نازنین خانوم گلدسته که شب دراز است و چیزهای بد بد ;‏)<br />
دوستان عزیز نمی دونم منظورم رو از فلان فلان های پست قبل چگونه برداشت کردین ولی من قصد بی احترامی نداشتم. فکر نمی‏کردم اون آقایونی که فلان فلان اسم برده بودم اصلا گذرشون به این ورا بیفته. بدین منظور عذرخواهی و اینا. باز هم تشکر که یار جانانِ ما را تنها نذاشتین و همراهی فرمودین.<br />
دیروز، ۲۰ آگوست به عنوان روز اول بسیار مهیج بود. مخصوصا وقتی من از شدت هیجان و اضطراب چشمم Tehran Imam Khomeini رو نمی دید و سرگردون دنبال چیزی می گشتم که نشانی از ایران و ایرانی داشته باشه. یه نیم ساعتی تاخیر داشتن و سه ربع هم طول کشید که بیان بیرون و توی این مدت عملا قلب من داشت از دهنم بیرون می زد. هیجان خوشایندی بود. مخصوصا وقتی با حس کردن بوی گردنش آروم شد &#8230;<br />
بعدش هم که رسیدیم به دیار خودمون به حالت قویترین مردمان جهان سعی داشتیم اون مقدار بار رامبد رو خودمون به تنهایی جا به جا کنیم. فکر کنم به ۷۰ کیلو می رسید دیگه. بعد از یه مقدار حمّالی وقتی می خواستیم جامونو با هم عوض کنیم، مغرورانه به پشت سر نگاه می کردیم و می دیدیم حدود ۱۰ متر جا به جا شدیم از توقف قبلی. بالاخره به بدبختی هرچه تمام تر رسیدیم و به به و اینا :‏)<br />
خلاصه که الان اینجاییم. در بلاد کفر. هنوز ساختمون های عتیقه وار که توریست ها براش می میرن و من حالم بهم می خوره رو به رامبد نشون ندادم که بدونم نظرش چیه. امیدوارم اونم مثه من بدش بیاد و همچنان یار و یاور من بمونه در سری مهاجرت های بعدی :‏|</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=729</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Bella Ciao</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=720</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=720#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Aug 2010 19:23:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[سالروز ها]]></category>
		<category><![CDATA[مرمری ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=720</guid>
		<description><![CDATA[خب خب همه کارهای مربوط به استقبال یار و دلدارمان رو انجام دادیم و شاد و خوشحال مشغول لحظه شماری می باشیم. البته قاعدتا به همراه مقادیر نسبتا زیادی استرس و هیجان. جالب نیکروزه که داره خودشو به در و دیوار می‏کوبه که همراهم بیاد مراسم استقبال کنون. حالا هی من براش آسمون ریسمون می‏بافم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">خب خب همه کارهای مربوط به استقبال یار و دلدارمان رو انجام دادیم و شاد و خوشحال مشغول لحظه شماری می باشیم. البته قاعدتا به همراه مقادیر نسبتا زیادی استرس و هیجان.<br />
جالب نیکروزه که داره خودشو به در و دیوار می‏کوبه که همراهم بیاد مراسم استقبال کنون. حالا هی من براش آسمون ریسمون می‏بافم که داداشم نمی شه تو بیای و اینا، اون وقت در نهایت روشنفکری و غرب زدگی بر میگرده به من می‏گه شما هرکار دلتون خواست بکنین، از من خجالت نکشین، نگاهتون نمی کنم ! چی بگم دیگه بهش ؟ D‏:<br />
ناراحتیم از اینه که همین الان دارم از خستگی از هوش می رم و نمی رسم با یار جانان آخرین وداع رو داشته باشم. زمانی که اون سوار بر طیاره بشه من در خواب نازم :‏(</p>
<p style="text-align: right;">طی تماس های امروز، رامبد با خوشحالی می گفت که یه کاروان دیگه هم حرکت کرده که داوود و فلانی و فلانی توشن. جا داره همینجا هم از این کاروان هم از اون کاروان قبلی شامل حسن خان جان و فلانی و فلانی که رهسپار فرودگاه شدن برای بدرقه تشکر کنیم. و به طور خیلی مخصوص از داوود و حسن. حالا رامبد که بیاد اینجا صحبت های لازم رو می کنیم برای اینکه حسن خان جان رو به پدر خواندگی فرزندمون منصوب کنیم و از این صحبتا. بنده خدا هم <strong>به زور</strong> در مراسم بدرقه کنون من شرکت داشت و هم توی بدرقه کنون رامبد. جا داره اسم فرزندمون رو شما انتخاب کنی مِستر ;‏)<br />
از تمامی عوامل پشت و جلوی صحنه که توی این ۳ سال با ما بودن و نذاشتن در هیچ کدوم از قسمت های این سریال احساس تنهایی کنیم هم تشکر و قدردانی فراوان می کنیم. باشد که جبران کنیم برای تک تکتون بچه ها :‏*</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=720</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خداحافظ وُیس !</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=708</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=708#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 21:59:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مرمری ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=708</guid>
		<description><![CDATA[هیچ وقت فکر نمی  کردم یه زمانی اینطوری به حضور اینترنتی‏مون کنار هم عادت کنیم که بخوایم چند ساعت آخر رو به خداحافظی با نویزها و قطعی های اینترنت اختصاص بدیم. توی این ۲ سال و خورده‏ای انواع و اقسام روش های ارتباط رو امتحان کردیم. اوایل که من اینترنت ثابت نداشتم و مجبور بودم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">هیچ وقت فکر نمی  کردم یه زمانی اینطوری به حضور اینترنتی‏مون کنار هم عادت کنیم که بخوایم چند ساعت آخر رو به خداحافظی با نویزها و قطعی های اینترنت اختصاص بدیم.<br />
توی این ۲ سال و خورده‏ای انواع و اقسام روش های ارتباط رو امتحان کردیم. اوایل که من اینترنت ثابت نداشتم و مجبور بودم از اینترنت کتابخونه استفاده کنم، یه ساعت روزانه وقت داشتم و چه لذتی داشتن اون چت‏ها. بعدش که من توی خونه اینترنت داشتم تا مدت‏ها به چت نوشتاری بسنده می کردیم. برای وُیس از کنفرانس یاهو شروع کردیم و اینقدر سرعت‏هامون افتضاح بود که باید به نوبت حرف می زدیم. بعدها که گوگل تالک و این اواخر که جی میل عزیز کشف شدن، سیم هدست‏ها درازتر شد و به روی تخت‏ها منتقل شدیم. کم کم کار به جایی رسید که من که چشمامو می مالیدم رامبد می فهمید و می گفت آروم تر !<br />
چقدر دل کندن ازش سخته. حالا چه جوری تخته بازی کنیم با هم رامبد ؟ چه جوری قبل اینکه گوشیت زنگ بخوره من از روی نویز بفهمم و زودتر بهت بگم ؟ چه جوری سرعت صدا رو امتحان کنیم و یک ؟یک. دو؟ دو. سه ؟ سه ! و سر همه ی این ها بخندیم. چقدر غش غش خنده و هق هق گریه و بهونه و غر و جین جین و زمزمه های ناب و امید و آرزو و خبرهای خوب و بد توی این سیم ها پیچیدن&#8230;<br />
<em>همچنان هدست روی گوشمه و صدای نفس‏های رامبد رو که خوابیده می شنوم&#8230;</em><br />
امشب شب خداحافظی با اتاق پر خاطره‎ت هم هست رامبد. خداحافظی با اون دیوارها، پوسترهات که خوراک عکس گرفتن بودن، آینه‏ت که آخر آینه ست برای ژست گرفتن جلوش، میز کامپیوترت که زیرش قایم می شدیم، اون جینگولی که به لامپ اتاقت بسته‏ست و هر دفعه سرم می خورد بهش و تو می گفتی نازنین هیسسسس D‏:</p>
<p style="text-align: right;">کاش دلم میومد و الان بیدارت نمی کردم و صدای نفس هاتو تا صبح گوش می دادم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=708</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>من و نازی</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=701</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=701#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 17 Aug 2010 20:21:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مرمری ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=701</guid>
		<description><![CDATA[از بچگی دوست نداشتم اسممو کوتاه صدا کنن. یادمه سوم دبیرستان، روز کنکور آزاد، رامبد مدام منو نازی صدا می کرد و بنده خدا خبر نداشت که من چقدر از این اسم بدم میاد. خلاصه اون موقع لای هزار تا لفافه بهش گفتم و دوباره شدم نازنین. چند وقت بعد از اون روز که روابطمون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از بچگی دوست نداشتم اسممو کوتاه صدا کنن. یادمه سوم دبیرستان، روز کنکور آزاد، رامبد مدام منو نازی صدا می کرد و بنده خدا خبر نداشت که من چقدر از این اسم بدم میاد. خلاصه اون موقع لای هزار تا لفافه بهش گفتم و دوباره شدم نازنین. چند وقت بعد از اون روز که روابطمون از دوستی ساده در اومد و شدیم اینطوری واله و شیدا و این صحبتا، برام از من و نازیِ حسین پناهی گفت و کتاب ها و نوارهاشو بهم داد و چه روزهایی که من با اون صدا و اون شعرها گذروندم &#8230; بعد از اون دیگه بدم نمیومد که اسمم کوچیک بشه.<br />
مخصوصا وقتی حرف از اجرای اون گفتگوها به شکل نمایش نامه وسط اومد و چیزای دیگه که باعث شد من و نازی برامون اسطوره بشه.<br />
وقتی از هم دور شدیم، اینقدر انرژی ازمون گرفته شده بود که از تمام آرزوهای من و نازی‏‏ ایمون فقط یه وبلاگ به جا گذاشتیم و همین. حالا داریم برمیگردیم پیش هم. بالاخره بعد از ۳ سال داریم برای همیشه برمیگردیم پیش هم. دیگه لازم نیست برای چند دقیقه کنار هم بودن تمام آدم های دوروبرمون رو بپیچونیم. دیگه لازم نیست واسه گرفتن دست های همدیگه دنبال هزار تا پستو بگردیم. دیگه لازم نیست جلوی آدم های غریبه وانمود کنیم که همدیگه رو نمی شناسیم وقتی دل هامون داره از سینه بیرون میاد. دیگه لازم نیست جلوی آدم های آشنا نگاه هامون رو کنترل کنیم که طبیعی جلو کنیم&#8230;<br />
داری میای پیشم رامبد. داری بعد از ۳ سال میای. داری میای که نقطه ی پایان بذاری روی همه ی غصه ها و اشک ها و دلتنگی ها &#8230;<br />
رامبد بیا که به اندازه ی کافی توی این مدت از هر غریبه و آشنایی زخم زبون شنیدیم. بیا که آغاز کنیم <strong>با هم بودن</strong> رو که همیشه آرزوشو داشتیم. بیا که کنار هم قد بکشیم رامبد.</p>
<p>بیا عشق من. منتظرتم&#8230;. :‏*</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=701</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بارون بی محل</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=679</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=679#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Aug 2010 12:33:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاغل می شویـــم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=679</guid>
		<description><![CDATA[خیلی شاد و خوشحال امروز پاشدم و شیکان پیکان به سمت مغازه حرکت کردم. پشت یه چراغ قرمزی خیلی بی دلیل تلق کاسکم رو آوردم پایین. ۱۰۰ متر جلوترش نمی دونم چی شد که دیدم دارم وسط آسمون و زمین دست و پا می زنم و تـَرررق خوردم پشت یه ماشین. نمی دونم چه جوری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خیلی شاد و خوشحال امروز پاشدم و شیکان پیکان به سمت مغازه حرکت کردم. پشت یه چراغ قرمزی خیلی بی دلیل تلق کاسکم رو آوردم پایین. ۱۰۰ متر جلوترش نمی دونم چی شد که دیدم دارم وسط آسمون و زمین دست و پا می زنم و تـَرررق خوردم پشت یه ماشین. نمی دونم چه جوری خوردم که موتور پرت شد یه طرف و خودم به حالت اعلامیه چسبیدم پشت ماشینه. عینکم افتاده بود وسط خیابون و عملا صحنه ی مضحکی به پا شده بود. دستم خونی شده بود و با اون حالت نیمه بیناییم داشتم دنبال جایی که خون اومده بود می گشتم. ترسم از شکستن عینکم و دندونم بود که خدا رو شکر هر دوتاشون سالم بودن. بعد چند لحظه فهمیدم خون داره از لبم میاد. دوستان عابر پیاده هم اومده بودن بالا سرم و طبق معمول می خواستن زنگ بزنن اورژانس که گفتم بی خیال بابا باید برم سرکار. خلاصه بعد یه ربع حالم جا اومد و رفتم مغازه و اونجا زنگ زدم به رامبد و یه دل سیر پیشش جین جین کردم و کم کم حالم بهتر شد.<br />
یه خانومه اومده بود و داشتیم از بدی هوا می گفتیم که چله‏ی تابستون این بارون و سرما چی کاره ست و اینا. که بهش گفتم آره منم واسه همین بارون و خیسی زمینا امروز خوردم زمین، گفت اِ من فکر کردم کتک خوردی !!  فکم باز مونده بود. آخه مگه من به قیافه‏م میاد لات و چاقوکش باشم؟! خلاصه که بدجور خورد تو پرم و از اون موقع هی جلو آینه مشغول ابداع روشم برای پنهان کردن هرچه بیشتر کبودی و ورم لبم :‏(<br />
این دفعه ی چهارمه که آسفالت خیابون رو از نزدیک ترین فاصله دیدم. البته به غیر از دفعاتی که با دوچرخه خورده بودم زمین. نیکروز می گه کم کم در حال راه رفتن ساده هم می خوری زمین. باید به کتگوری بسازم تحت عنوان &#8220;داستان های من و موتورم&#8221; یا مثلا &#8221; ماجراهای نازنین، پخش زمین&#8221; .<br />
از اون چند ثانیه ی سُر خوردنم که یادم میاد بدجور دلم ریش می شه &#8230;<br />
بعدا اضافه شد : تنها راه حل برای پوشوندن اون کبودی رژلب جیگری مامانه. کبودی زیاد هم بد نیست‏ها.جذابیت‏های جانبی می‏افزاید ;‏)</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=679</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تاج به سرها</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=663</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=663#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Jul 2010 19:51:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاغل می شویـــم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=663</guid>
		<description><![CDATA[گفته بودم ورودی مغازه یی که کار می کنم توی کوچه‏ایه که خود به تنهایی یه سینماست. یعنی هروقت حوصله‏ت سر رفت می‏تونی بدون بلیط بشینی لُژ و بهترین فیلم‏ها رو نگاه کنی از کارگردانان گمنام دنیا و چه فیلم‏های نابی هم داره لعنتی :دی امروز ایستاده بودم دم در و کم مونده بود که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">گفته بودم ورودی مغازه یی که کار می کنم توی کوچه‏ایه که خود به تنهایی یه سینماست. یعنی هروقت حوصله‏ت سر رفت می‏تونی بدون بلیط بشینی لُژ و بهترین فیلم‏ها رو نگاه کنی از کارگردانان گمنام دنیا و چه فیلم‏های نابی هم داره لعنتی :دی<br />
امروز ایستاده بودم دم در و کم مونده بود که یه تسبیح هم بگیرم دستم و سیبیلامو تاب بدم بس که اُبُهت داشت ایستادنم؛ بعد دیدم صدای آواز خوندن یه گروه که معلوم بود دارن یه فارغ‏التحصیل رو دنبال می کنن میاد و من هم طبق معمول با کنجکاوی کله می‏کشیدم که ببینم این فارغ‏التحصیل خوشبخت چه شکلیه. چون یکی از مراسم فارغ‏التحصیلیه که دوستای طرف می تونن توی اون روز هر بلایی دلشون خواست سر اون بیارن و اونم بدون هیچ حرفی باید قبول کنه. واسه همین وقتی این گروه‏ها رد می شن چیزهای عجیب زیاد می بینیم. مثلا یه دختره بود کلی واسه خودش شیکان پیکان و رسمی، بعد بهش پیشبند آشپزخونه بسته بودن و یه ملاقه هم داده بودن دستش. یا یه پسره که دامن تنش( یا یه عبارتی پاش) کرده بودن و یکی دیگه که از دو طرف بدنش دو تا مقوای بزرگ آویزون کرده بودن مثه اینایی که سر چهارراه رستوران تبلیغ می کنن و روی مقواهه کلی چرت و پرت نوشته بودن و از این قبیل چیزا.<br />
ولی این یکی دیگه نوبرش بود. برگشتم دیدم یک عدد آقا پسر با تاج برگ به سر، خوشحال و خرامان فاقد هر گونه لباسی به جز یک عدد شورت قرررمز داره راه می ره. البته راه که چه عرض کنم، بیشتر سُر می خورد روی موزاییک های پیاده رو. چون همراهانش لطف کرده بودن به یه جفت کفش فوتبال میخ دار هم مجهزش کرده بودن. و جالبش اینجاست که از اونجایی که روز فارغ‏التحصیلیشون خیلی براشون مهمه، اون روز رو تا آخر شب جشن می گیرن. و من داشتم فکر می کردم که خب پسره چقدر کارش راحت شده واسه آخر شب دیگه. با همون شورت می پره تو رختخواب و &#8230;<br />
و البته به این هم فکر می کردم که چقدر باید توی انتخاب دوستام دقت کنم. نه تنها به خاطر چیزهایی که ازشون یاد می گیرم و معیارهایی که توی کتاب آیین دوست یابی نوشته و فلان و بیثار، بلکه فقط و فقط برای این که روز فارغ‏التحصیلیم تو خیابون لختم نکنن :‏|</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=663</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شاغل می شویم</title>
		<link>http://manonazi.ir/?p=655</link>
		<comments>http://manonazi.ir/?p=655#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Jul 2010 18:49:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>نازی</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاغل می شویـــم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://manonazi.ir/?p=655</guid>
		<description><![CDATA[داستان از اونجا شروع شد که به منی که تابستون و غیر تابستون نداشتم یه کار پیشنهاد شد. جوری گفتم کار پیشنهاد شد که الان انگار دکترای ژنتیک دارم و اومدن دنبالم! از طرف یکی از آشناها بهم پیشنهاد شد که برم توی مغازه ی جینگول فروشیش کار کنم که خودش بره تعطیلات. اینکه می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">داستان از اونجا شروع شد که به منی که تابستون و غیر تابستون نداشتم یه کار پیشنهاد شد. جوری گفتم کار پیشنهاد شد که الان انگار دکترای ژنتیک دارم و اومدن دنبالم!<br />
از طرف یکی از آشناها بهم پیشنهاد شد که برم توی مغازه ی جینگول فروشیش کار کنم که خودش بره تعطیلات. اینکه می گم جینگول فروشی برای اینه که حقیقتا نمی دونم به این جور مغازه ها چی می گن. از پوستر و کارت تبریک و قاب عکس و نقاشی های معروف و غیر معروف توش هست تا دفتر تزئینی و لیوان و جعبه و این جور چیزمیزا. خیلی سرگرم کننده ست. البته بیشتر برای خانوم‏ها؛ که وقتی وارد می شن کمِ کم بیست دقیقه‏ای می چرخن تو مغازه.<br />
امروز هم روز دوم بود که رسما شروع کردم. از طرفی خیلی کار سبکیه، از طرف دیگه ساعت کارش با اینکه ۸ ساعت نیست اما چون دو قسمته ، تمام روز رو هدر می ده و عملا من نمی تونم واسه خودم برنامه ای داشته باشم. یعنی می خوام بگم از اونجایی که من همه ی کارهام باید برعکس باشه، حالا که واسه همه تابستون شده و شیک پا می شن می رن تعطیلات، من اومدم سر کار : |<br />
خوبی‏ای که این مغازه داره اینه که توی یکی از پر رفت و آمد ترین کوچه های شهر واقع شده. در واقع یکی از کوچه‏های محله‏ی دانشگاه‏ها و هر وقت که توی مغازه حوصله‏م سر بره می رم دم در و کلی روحیه می گیرم. مخصوصا که الان دوره‏ی فارغ التحصیل شدن دانشجوها هم هست و هر از چند گاهی می شنوی صدای آواز خوندن میاد و یه چند نفر آدم یکی که تاج برگ داره رو دارن دنبال می کنن و براش شعرهای بی ادبی می خونن و خوشحالن که نفر تاج به سر فارغ التحصیل شده. خدا نصیب ما هم بکنه :دی<br />
خوبی دیگه ش اینه که به کل از اینترنت به دورم و می تونم مثل بچه ی آدم بشینم و کتاب‏هایی که رامبد برام فرستاده رو بخونم. مثل امروز که برای بار دوم <strong><em>کافـه پـیـانـو</em></strong> رو خوندم. از پارسال که برای بار اول خوندمش، امانت دست یکی از دوستان مونده بود و امروز برای بار دوم قسمت شد که بخونم و مثل خود <strong><em>کافی مـَن</em></strong> که وقتی جمله‏ی خوب می خونه فحش می ده، با خوندن جمله های قصارش فحش ناموس بدم که یعنی خیلی کیف کردم الان :دی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://manonazi.ir/?feed=rss2&amp;p=655</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
