X

دلتنگی امشب…‏

راستش دفتر خاطراتم گم شده بود. سه سال پیش یه چکمه خریدم که بیشتر از خودش جعبه ی بزرگش به دردم خورد. چون تمام یادگاری های دوست داشتنیم رو اون تو گذاشتم و هر چند وقت یه بار سری بهشون می زنم. چند روز پیش که فهمیدم یادم نمیاد دفتر خاطراتم رو کجا گذاشتم، اولین جا رو توی ذهنم همین جعبه علامت زدم که توی اولین فرصت چک کنم. امشب که رفتم سر وقتش لا به لای اون دفتر های بنفش و قرمز و آبیِ یادگاری از پیش دانشگاهی که با رامبد توشون برای همدیگه می نوشتیم و دفترهایی که پرنیان برام نوشته بود، رسیدم به چند تا پلاستیک کوچولو که توشون پر بود از کارت تبریک ها و نامه هایی که توی راهنمایی و دبیرستان دوست های صمیمیم بهم می دادن. نمی دونم الان چرا دارم اینا رو اینجا می گم. شاید برای اینکه یادم بمونه احساسی رو که اون لحظه بهم دست داد. بین همه ی اونا نامه های پرنیان و محسن و گلریز خودنمایی می کردن. نامه هایی که همیشه از ته تهِ دلم دوسشون داشتم…
پرت شدم به سال پیش دانشگاهی و تولد اون سالم که آخرین دور هم جمع شدنمون هم بود. البته فقط برای من. چون بقیه بچه ها باز هم دور هم جمع شدن اما من که شش ماه بعدش دیگه پیششون نبودم اون تولد برام آخرین مهمونی بود و خودم نمی دونستم … کادوهای گلریز و پرنیان و محسن مثل همیشه با یه نامه بود. هیچ وقت فکر نمی کردم اون نامه ها یه شب، مثل امشب، اینطور منو تکون بدن جوری که اشکام بند نیان. تمام خاطراتم باهاشون از جلو چشمم رد شدن. خنده ها و گریه هایی که با هرکدومشون داشتم…
هیچی نمی تونم بگم. حداقلش اینه که حرفام رو توی این کلمه ها نمی تونم بگم.کاش می تونستم کنارتون باشم بچه ها… دوست داشتم اینجا رو می خوندین، هرچند همین امشب براتون ای میل می زنم. بدونین خیلی دوستون دارم و هیچ وقت هیچ دوستی جایگزین شما نمی شه برام…

۲ نظر برای "دلتنگی امشب…‏" نوشته شده است.
  1. نازی اتفاقا منم چند روز پیش داشتم دفتر خاطرات قدیم رو میخوندم :)
    چه روزایی بود …

  2. moh3n says:

    الهی فدات شم تازنین جان! ما هم خیلی دوست داریم ، دلمون کلی برات تنگ شده، فعلا که سهممون شده این جدایی و یه مشت خاطره … ولی دور نیست روزی که دوباره دور هم جمع بشیم… یادت باشه احساس کردن اینکه کسی دوست داره کاملا مستقل از فاصله های مکانیه … ما ،هر جای دتیا که باشی ، یه دنیا دوست داریم

نظری بنویسید.


نام
ایمیل
وب سایت

X

هوالمحبوب

۱۲فروردین ۸۹
در دل صخره ها
همه چیز زنده است
تمام
شهاب ۸

صبح بود.
اومدم جلو در.
در رو باز کردی.
دیدم دستکش دستته و یه قلموی رنگ بزرگ !
شروع با تو بود : )

آرشیو

X
X
X
من: امروز اینو تو خیابون دیدم :)‏ http://twitpic.com/2lme6s
نازی: رامبد سرما خورده :( ‏