همه ی ما آدم ها یه سری ترس توی دلمون داریم که توی بازه های زمانی متغیر های لایت می شن و وقت هایی که بیکاریم ذهنمون رو به بازی می گیرن. بالطبع هرچی سن بیشتر می شه این مشغله ها هم بیشتر می شن تا جایی که دیگه آدم به این برسه که گور بابای دنیا و بی خیال همه چی. مثلا خود من تا همین شش ماه پیش خراب شدن لپ تاپم یکی از کابوس هام بود. چون اگه ویندوزش خراب بشه من توانایی اینو ندارم که یه روزه درستش کنم و اگه سخت افزاری هم خراب بشه که دیگه واویلا. علاوه بر نداشتن توانایی، پولشو هم ندارم که بدم درستش کنن و هر ثانیه ای که از خرابی اون می گذره، از دوری من و رامبد که تنها راه ارتباطمون اینترنته هم می گذره . اون تموم شد و کابوس بعدیم شد افتادن از روی موتور. از اونجایی که دست فرمون موتورم خَیــــلی عالیه، همه ش توهم اینو دارم که الان می افتم و پاهام زخمی می شه.
یه سری کابوس های دیگه هم دارم که خب اینجا نمی شه گفت. این اواخر هم هر فیلمی می بینم به کلکسیونم اضافه می شه. نمونه ش فیلم “The Time Traveler’s Wife” که چند روز پیش دیدم. این دیگه بدترین کابوسمه. هر چقدر آخر The Notebook حال منو خوب کرد و امیدوارم کرد که می شه دو نفر که همدیگه رو دوست دارن با هم بمیرن، توی این فیلم همه ی امیدهام به فنا سپرده شد…
اون از موقع دیدن فیلم که گریه م بند نمیومد و این هم از بعد فیلم که همه ش توی فکرمه که اگه یارم توی ۴۰ سالگی بمیره چه جوری می تونم تحمل کنم ؟ : (












موتور؟؟ خانم شما موتور سوارم هستین؟! باریکلا : )
من جفت این فیلما رو دوست داشتم! ولی کلا نویسنده اشون انگار اصرار داره یه مرگیم اون وسط بچپونه برای تراژیک کردن ماجرا!! جیگر آدم خون می شه!