داستان از اونجا شروع شد که به منی که تابستون و غیر تابستون نداشتم یه کار پیشنهاد شد. جوری گفتم کار پیشنهاد شد که الان انگار دکترای ژنتیک دارم و اومدن دنبالم!
از طرف یکی از آشناها بهم پیشنهاد شد که برم توی مغازه ی جینگول فروشیش کار کنم که خودش بره تعطیلات. اینکه می گم جینگول فروشی برای اینه که حقیقتا نمی دونم به این جور مغازه ها چی می گن. از پوستر و کارت تبریک و قاب عکس و نقاشی های معروف و غیر معروف توش هست تا دفتر تزئینی و لیوان و جعبه و این جور چیزمیزا. خیلی سرگرم کننده ست. البته بیشتر برای خانومها؛ که وقتی وارد می شن کمِ کم بیست دقیقهای می چرخن تو مغازه.
امروز هم روز دوم بود که رسما شروع کردم. از طرفی خیلی کار سبکیه، از طرف دیگه ساعت کارش با اینکه ۸ ساعت نیست اما چون دو قسمته ، تمام روز رو هدر می ده و عملا من نمی تونم واسه خودم برنامه ای داشته باشم. یعنی می خوام بگم از اونجایی که من همه ی کارهام باید برعکس باشه، حالا که واسه همه تابستون شده و شیک پا می شن می رن تعطیلات، من اومدم سر کار : |
خوبیای که این مغازه داره اینه که توی یکی از پر رفت و آمد ترین کوچه های شهر واقع شده. در واقع یکی از کوچههای محلهی دانشگاهها و هر وقت که توی مغازه حوصلهم سر بره می رم دم در و کلی روحیه می گیرم. مخصوصا که الان دورهی فارغ التحصیل شدن دانشجوها هم هست و هر از چند گاهی می شنوی صدای آواز خوندن میاد و یه چند نفر آدم یکی که تاج برگ داره رو دارن دنبال می کنن و براش شعرهای بی ادبی می خونن و خوشحالن که نفر تاج به سر فارغ التحصیل شده. خدا نصیب ما هم بکنه :دی
خوبی دیگه ش اینه که به کل از اینترنت به دورم و می تونم مثل بچه ی آدم بشینم و کتابهایی که رامبد برام فرستاده رو بخونم. مثل امروز که برای بار دوم کافـه پـیـانـو رو خوندم. از پارسال که برای بار اول خوندمش، امانت دست یکی از دوستان مونده بود و امروز برای بار دوم قسمت شد که بخونم و مثل خود کافی مـَن که وقتی جملهی خوب می خونه فحش می ده، با خوندن جمله های قصارش فحش ناموس بدم که یعنی خیلی کیف کردم الان :دی












تبریــــــــــــــــــــک!
منم میرم سرکار:دی
مال من واقعن سره کاره!
میرم کارآموزی بیگاری… جات خالی :*